دیشب و امروز دیشب و امروز خوبی نبود برایم!بی دغدغه نبودم! آرامش نداشتم!سر حرفم ایستادم و من و برادر کوچیکه هر دو تاوان دادیم بابتش!برادر کوچیکه کله شقی کرد شدید!من یکی که به هیچ وجه خودم را مقصر نمیدانم اما حمایت های بی قدر و اندازه ی اطرافیان از بردار کوچیکه که یک روز همه ی زندگی ام بود کار دستمان داد! نگذاشتند متنبه اش کنم در مورد اشتباهش!این شد که دیشب تا صبح داد و هوار کردیم سر همدیگر!من داد زدم برادر کوچیکه داد زد!بعد هم هردو گریه کردیم! شاید این خصلت سرسختی و غد بودنم را از آقابابا به ارث برده باشم!آقابابا!

آقابابا همین الان که سن و سالی ازش گذشته چند برابر من یک دنده است و من لنگ میندازم جلویش!اما من هم این وسط در مجادلاتم با این و آن کم نمیگذارم!کافی است یقین کنم حق با من بوده!شاید مهمترین دلیل بحث های گاه به گاه با همسرجان همین خصلت کله شقی ام باشد و بس و  اینکه اگر حق با من باشد اهل بخشش و عذرخواهی نیستم!با عقل و منطق هم سازگار نیست!هست؟

میگفتم!جایی که بدانم حق دارم دیگر کوتاه آمدن جایز نیست!سرسختم من!امشب حتی اصرارهای آقابابا و برادر بزرگه هم نتوانست باعث شود ذره ای از مواضعم کوتاه بیایم و این شد که نرفتیم مهمانی!الان هم همه ی خانواده بیرونند و من مانده ام با همه ی کله شقی ام و دخترک که هر  چند لحظه یکبار شمع روشن میکند تحت حمایت پدرجانش و تولدت مبارک میخواند!بعد دوتایی شادی میکنند!هر دو شادند!با این تفاوت که شادی دخترک واقعی و با هیاهوست و شادی پدرش ساختگی!الکی!پوچ!

دلش برای طفلکی من میسوزد و دم نمیزند بابت اوقات تلخی این روزهایم که مثل زهرمار شده ام!فقط!خیلی مرد است!خیلی! 

/ 0 نظر / 10 بازدید