یک فامیلی داریم ما که البته نسبتش با من خیلی هم دور نیست! این آدم بسیار آدم سر و ساده ایست و بعضا  توقعاتی دارد از آدم که ممکن است در نگاه اول نامعقول و جسورانه ی جلوه کند حتا! حالا من به مرور زمان یاد گرفته ام ب چطور باید رفتار کنم  با او که از من دلخور نشود و من هم دلگیر نشوم ازش!

خاطرات خوبی با این آدم دارم! وقتی که کوچکتر بودم یعنی زمانی که سه یا چهار ساله بودم من را مینشاند روی دوچرخه اش و به جاهای دلخواهم میبرد! برایم در حد توانش چیزهایی میگرفت!وساطتم را میکرد!ذهن بچه گانه و کودکم روی این آدم به اندازه ی یک آدم کاملا عاقل و بالغ حساب میکرد و اینکه به انحاء مختلف سعی میکرد من را خوشحال کند خب برایم فوق العاده بود!دیدنش مروری است بر خاطرات کودکی ام! چند روز پیشتر که از شهرستان محل اقامتش به خانه ی آقابابا آمد اعلام آمادگی کرد برای آمدن به خانه ام و با همان حالت سر و ساده طورش گفت که آمده و میتوانم یک شب در خدمتش باشم! یعنی دقیقا همین جمله را گفت!

سابقا که ییشتر خانه بودم از پیشنهاداتش استقبال میکردم اما حالا نمیدانم فرصتم کمتر شده یا دلم کوچکتر یا اینکه ممکن است تحملم نسبت به رفتارهایی که از خودش بروز میدهد کمتر شده باشد اما این آدم همان آدم سابق  و قهرمان دوران کودکی ام است که آنوقتها خیلی برای مراوده باهاش سر و دست میشکستم و وجودش خوشایند و موافق طبعم بود!

/ 0 نظر / 19 بازدید