یادش نخیر!!!!!!!!

خواستم بیایم چندتایی خبر مهم بهتان بدهم که میبینم الان وقتش نیست!حوصله اش را هم ندارم بخواهم هی بیایم توضیح بدهم برایتان و شما هم مدام منتظر بقیه اش باشید!پس از خیرش میگذرم!شما هم که از خیرش گذشته بودید قبلاً!بگذریم!

نازنین نگارم الان با تاپ مشکی کنارم رژه میرود و دلبری میکند!تصمیم گرفته ام از اول اردیبهشت دخترک را مهد بگذارم و مادری را در حقش تمام کنم!!!!

تا ارتباطات اجتماعی اش بیش از پیش قوی شود!مادر بزرگ همه ی زندگی اش را صرف بزرگ کردن دخترک نکند و کمی به کار و زندگی و تفریحش برسد!گناه که نکرده!یک روز دخترش را بزرگ کند!روز بعد دخترک را!

 الان پنجاه درصد قضیه حل است یک جورهایی!اگر دخترک با من و پدرش راه بیاید و شیون و زاری نکند و از کرده ی خودمان پشیمانمان نکند فکر میکنم سه سالگی زمان خوبی است برای رها کردنش در دنیای جدید!تا پی خودش بگردد و استعدادهایش را کشف کند و با برگ درخت برای مادرش کاردستی درست کند!وااااااااااااای که چقدر جالب است دیدن اولین کار دستی دخترک!امیدوارم مثل نقاشی هایش ماهرانه باشد!

قابش میکنم و میزنم به دیوار و زندگی میکنم با آن!نه اینکه مثل یک بنده خدایی همه ی یادگاری های بچه گی فرزندانش را به سطل زباله منزل بسپارد و حس کند آنجا جای خوبی است برایشان!به شخص خاصی اشاره ندارم!امروز را کلاً قرار شد بگذریم!میگذریم!این یکی را هم!

مانده ام این طفلک نقاشی دخترک افسردگی مزمن دارد یا چی!که مدام زل زده به من و زار میزند!

 

/ 0 نظر / 7 بازدید