یک شنبه بعدازظهر از مهد می آوردم دخترک را!موقع برگشت گفت مامان شعر جدید یاد گرفته ام!همچین مواقعی باید صبور باشم اصولاً!قرار است من بعد انقدر شعر را بشنوم که!!!باور کن هر چقدر بچه ات شیرین زبان باشد شنیدن یک شعر به میزان ده هزار بار چندان خوشایند نیست!

آن روز اولین شعر ملی اش را برایم میخواند!گاهی دستش در دستم بود!گاهی همینطور که با همه ی شیطنت های کودکانه اش جست و خیز میکرد برای اینکه من هم بشنوم صدایش را بلند میکرد و داد میزد!

آن بالا بالا!توی آسمان!میرقصد در باد!پرچم ایران!

هر روز که از مهد به خانه میبرمش در طول مسیر برگشت نصف گوشت تنم آب میشود!لای ماشینی توی جوبی داخل چاه چاله ای نیفتد یک وقت!به اندازه ی یک پسربچه تخس است این بچه!

هنوز به خانه نرسیده ایم از من میخواهد شعر را برایش بخوانم!یعنی گیر میدهدها!چطور باید در عرض چند دقیقه شعر را از بر کنم و بخوانم برایش!آن هم در آن شرایط استرس آلود!که حافظه کوتاه مدت و بلندمدت آدم تعطیل میشود باهم!انگار نمیداند بزرگترها چقدر مشغله دارند این روزها!

نه!اصلاًمن مانده ام چه توقعاتی دارند از آدم!ول کن هم نیستندها!اه!

.................

درگیرم با خودم!شما به بزرگی خودت ببخش!

/ 7 نظر / 10 بازدید
داداش جواد

اااا خوب بخون براش دیگه!!! حفظ کن باشه؟؟!؟! آفرین. [قلب][گل]

مامي آلينا

[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]3 سال وپنج ماهگي وروجك تخست مبارك[چشمک]

مامي آلينا

همون مادرخانومي منزل نيستن كه اينقدردلگيري غروب جمعه به نظرت اومده [چشمک][نیشخند][ماچ]

مامي آلينا

عكستوبرداشتي؟ به اين سبيلهاي چخماخيم قسم بازم عكست نيست[سوال]

علی شوهر

سلام امروز وبلاگتو خوندم

علی شوهر

خوب بود امروز خوندم

علی شوهر

سلام