برای برنای خاله که اینجا را نمیخواند!

سلام شیر مرد! الان خیلی وقت است میخواهم برایت یادداشتی بنویسم و چه بهانه ای بهتر از تولدت! باید ببخشی! میدانم تولدت چند روز پیشتر بود!اما فرصت نشد که به موقع از خجالتت در بیایم! میبخشی دیگه شیر مرد؟!

دوستی ام با مادرت عمری قریب به دو سال دارد! اما میدانم و مطمینم این رابطه آنقدر کشدار میشود که مامان آزی یک روز بیاید و بگوید همچین دوستی داشته و دارد! دوستی ما راستش از مهربانی بی شایبه مامان جانت و لبخند پت و پهن من در بدو ورودش به اداره شروع شد!از اولین روزی که آمد و بهش گفتم خوش اومدی رفیق! یعنی با این لحن که نگفتم! یک مقدار رعایت احوالش را کردم از این حیث که او هم مثل آدم های تازه وارد اول از همه دلش میخواست  پرستیژ روزهای اولش را داشته باشد و در عین حال از همه چیز و همه جا سر در بیاورد!که خب طبیعی بود البته!بعدتر و وقتی که کمی گذشت صمیمی شدیم و من وقتی او نبود ( و نباشد ) دلم برایش تنگ میشد (میشود ) خیلی و تا پیش از این دلتنگی برای رفیق معنی چندانی نداشت برایم و پوچ و بی معنی بود حتا! و بعد اینکه علاقه داشتم آمارش را در بیاورم! بدون هیچگونه حساسیتی و برای اطلاع از احوالش فقط!مثل همه ی کنجکاوی های معمول دوستانه! بعدتر که گذشت چیز قایمی از هم نداشتیم و خیلی زندگیمان برای هم رو بود! حالا هم  چیزی بیشتر از دو سال از دوستیمان گذشته و من چند باری بهش گفتم که چقدر در مورد انتخاب نامت سلیقه به خرج داده! که البته عمرا انتخاب خود تنهایش نبوده و بابا جانت نقش فوق العاده ای داشته این وسط!

حالا از همه ی اینها گذشته آمدم بگویم خیلی شیرینی بچه جان! تولدت مبارک گل پسر که امید مامان و بابا و عزیز خاله هستی! تولدت مبارک برنایی!

امیدوارم مثل مادرجانت همیشه شاد و خندان و صادق باشی و هیچ وقت از دنیا شیرین صداقت جدا نمانی و اینکه تا ابد مثل عکس هایت شیرین و خوردنی باشی!

/ 0 نظر / 13 بازدید