طبقه ی دوم من!

دخترک علاقه زاید الوصفی دارد به اینکه طبقه ی دوم من باشد!می آید دراز میکشد روی کمرم.پاهایش را به پاهایم میچسباند و همزمان پاهایمان را عقب و جلو میبریم!این عقب جلو کردن کف پاها چفت شدنشان و بازی بازی را من هم دوست دارم البته!طبقه ی دوم من از این بازی خوشحال است و میخندد!عشق کوچولوی من!اینطوری بی مادری هر روزه صبح تا عصرش را فراموش میکند انگار! 

............

دخترک نشسته سالاد ماکارونی میخورد!تخم مرغ های آب پز ریز ریز شده و تکه های هویج بعد از جدا شدن از سالاد به گوشه ی بشقاب پرتاب میشوند!سهمشان همیشه همین است!باید تک وتلف بشوند اینها و همه ی چیزهای مقوی دیگر!تبعید میشوند گوشه بشقاب برای اینکه آخر کار که همه ی محتویات بشقاب وسط سفره را خورد شاید نیم نگاهی بهشان انداخت!شاید هم نه!

...........

دخترک را از مهد به خانه می آوردم که دم در هم کلاسی اش را دید!داد زد اه ه ه زینب!با همین تنفر!دخترک کوچکتر از خودش را آزرد!مادرش را دمغ کرد!زینب داشت با خوشحالی و ذوق به طرفش می آمد اما با برخورد تند دخترک عقب رفت و گریه کرد!اینطوری دوستش را پس زد! نمیدانم این دوست بازی دخترها کی تمام میشود و این گروه بندی هایشان!مجبورش کردم با دوستش بای بای کند!خندید و دستی تکان داد! زینب هم! به همین راحتی لبخند به هم پرت کردند و جدا شدند!حالا ما بزرگترها!!!

/ 3 نظر / 14 بازدید
داداش محمدجواد

شما یادت نمیاد ولی من خوب یادمه که خودتم از این کارا میکردی با مامانت!! بلههههه.... [مغرور]

داداش محمدجواد

کی من؟!؟! نه نه نه نه .......

مری

بچگی و سادگیش بچگی و دنیای پاکش آره ما آدم بزرگا خیلی سختیم و همیشه آرزومند دنیای بچگیمون