دیشب مراسم ازدواج یکی از اقوام پدری ام بود!مراسم تا حدود ساعت یک و نیم شب طول کشید بی هیچ شور و شعف و حرارت خاصی!

به واسطه شب بیداری دیشب امروز را به خودم مرخصی دادم و اداره نرفتم!بدی اش این است که آدم مرخصی گرفتن هم نیستم!وقتی در طول سال چند بار این اتفاق فرخنده می افتد تا پایان ساعت اداری استرس محیط کار رهایم نمیکند!انگار چه اتفاق عجیبی می افتد که کسی مدیریت جمع کردنش را ندارد در آن چند ساعت!

مراسم خسته کننده ای بود!آدم ها دور هم نشسته بودند و همدیگر را نگاه میکردند زل زل !لباس ها و سر و شکل و جواهرات هم را دید میزدند!گهگاهی هم پشت سر هم حرف میزدند حتی!بدون هیچ موزیک و موسیقی خاصی!مراعات در کار نبود و پچ پچ پس زمینه مراسم بود!آدم نقد کردن دیگران نیستم اما اوضاع به میزان زیادی به ستوه آورده بودمن را هم مثل بعضی حضار!

نکته تاسف آور مراسم دیشب شخصیت خارق العاده آقا داماد متولد سال 66 بود!که حواسش نبود در شب به آن مهمی همه ی اطرافیان روی رفتارش زووم کرده اند! تا همین دیروز مراسم به نظر میرسید مادرجانش مشغول جمع و جور کردن رختخوابش بوده!و بدتر اینکه عروس با نجابت خاص و وضع مالی توپ و چهره عالی اش حیف شده بود و از دست رفته بود فی الواقع!

فعلا داغ کرده ام و افتاده ام به نوشتن مطالب بی ارزش خاله زنکی!آن هم بعد از مدتی ننوشتن!

/ 0 نظر / 3 بازدید