امروز اگر درست حساب کرده باشم شانزدهم یا هفدهم ماه رمضان است!ماهی که روزهایش سخت میگذرد و شبهایش خوب و راحت و بی دغدغه!خوشبختانه از بخت بلندم در خانواده ی شلوغ و پرجمعیتی متولد شدم و آدمهای اطرافم علیرغم اختلاف سلیقه در برخی مسائل دلهایشان به هم نزدیک است و به معنای واقعی اشتیاق دارند برای دیدن دوباره هم!حرف های زیادی برای گفتن دارند و زن هایشان زنند به هر حال!

در غیر اینصورت اگر هر شب با این آدمها سر یک سفره مینشستیم یک اتفاق ناراحت کننده ای می افتاد و شکراب میشد!حالا اما به برکت روابط خوبی که با هم داریم و اینکه بزرگترهایمان یاد گرفته اند علیرغم اختلاف سلایق کنار هم باشند و به هر بهانه ای از هم نرنجند از اولین شب ماه مبارک تنها سه یا چهار شب منزل بودیم و این یعنی آشپزخانه کلهم تعطیل بود!غیر از یک شب که خواهرکها را با خانواده دعوت کرده بودم و امروز که برای دخترک کمی غذا درست کردم.

میگفتم!خیلی شب ها منزل نبودیم و بقیه مواقع هم به دلیل کارمند بودنم و اینکه هوایم را داشتند سحری میدادند بهمان!خیلی خوب بود!خیلی!حالا نمیدانم الان که ماه مبارک رو به سرازیری تمام شدن افتاده من چطور باید تغییر رویه بدهم و بشوم کدبانوی خانه!به همه ی کارهایم چطور باید برسم!این روزها بعد از رسیدن به خانه و مقداری سرو کله زدن با دخترک میرفتم روی تخت و کنده نمیشدم تا غروب که آماده بشویم برای بیرون رفتن!آنقدر تاثیر نامطلوبی روی نظم سابق زندگی ام گذاشته که حتی حوصله شستن ظرفهای خوراکی دخترک را ندارم!چای سبزم هم ترک شده و از در رد نمیشوم خلاصه!

/ 2 نظر / 3 بازدید
داداش محمد جواد

دیگه کم کم داره سفره جمع میشه!! درهای رحمتم که در حال بسته شدنه و باید حواست باشه که لای در نمونی!!! [چشمک] نگران نباش دوباره حوصله ی ظرف شستن بر میگرده. البته کمکهای آقای خونه هم که هست دیگه!... [گل]

گشتا

انشاالله همیشه در کنار خانواده پرمهرتون شاد وسلامت باشید خیلی اتفاقی وبلاگتون رو دیدم. چند صفحه از مطالبتون رو هم خوندم واقعا خوب مینویسید. کمتر کسی رو دیدم که تو وبلاگ شخصی اش انقدر قشنگ بنویسه. بهتون تبریک میگم...