درد بی دردی!

الان مدتهاست خرید و نوشتن و بشور بساب تغییری در احوالم ایجاد نمیکند!ته ته همه ی این قبیل کارها یک حس احمقانه ای درونی میگوید خب که چی!و بعد پوزخند میزند!واژگونت میکند این حس!

الان مدتهاست شادی ماندگار میخواهم!اتفاقی که مدتی سرخوش نگهم دارد!شادی های دم دستی کفایتم نمیکند!

ایراد از من است که گاهی بی هیچ دلیلی نگران و ناشادم!همه چیز سرجایش است و من همینطور بیخودکی ناشادم!درد آدمهای این عصر(البته بعضی هایشان!) این است که حتی اگر همه چیز خوب و درست و درمان باشند بازهم دنبال دلیلی ورای دلایل طبیعی برای شاد زندگی کردن میگردند و این به نظرم شروع افسردگی است!درد بی دردی است!بیماری است!والا همینکه خانواده ات سلامتند همینکه همه چیز خوب است همینکه همسرت همدلت است و اختلافی ندارید و اینکه دخترکت آنقدر سرخوش است که یک روز کامل با بسته های ژله دومینو بازی کرده و سرگرم بوده دلایلی موجه برای شاد بودنت باید باشد!یکی مثل من را الگوی خودت نکن جانم!تا امروز چندین بار گفته ام!

پ.ن:به دردهای بی درمان پرشین اضافه کنید این را که وقتی بخش نظرات پستهایت غیر فعال است جور دیگری وانمود میکند!!!

/ 0 نظر / 12 بازدید