دلبستگی از نوع مخرب

به حول و قوه ی الهی و به یاری دستهای پشت پرده به زودی در اداره ی حقوقی یک ارگان د و ل ت ی  مشغول به کار میشوم.

اشتغال در یک اداره ی دولتی دوندگی زیادی دارد.معرفی به اداره تش*خیص*هو یت برای گرفتن گواهی سوء پیشینه و انگشت نگاری و آزمایش اعتیاد و هزار و یک کار دیگر بلکن آدم را پشیمان کنند یک جورهایی!

امروز رفته بودم پارک شهر برای آزمایش اعتیاد!قبل از رفتن گفتم حاضرم قسم بخورم که به هیچکدام از مشتقات این بلای خانمان سوز وابستگی ندارم که قاعدتاً آنها هم قبول نکردند و من را راهی کردند!

رفتم و یادی از گذشته کردم و اینکه من و همسرم هم معرفی شده بودیم آنجا برای آزمایش های قبل از ازدواج!همه چیز مثل سابق بود!بی هیچ تغییر خاصی!زوج های زیادی را دیدم که میرفتند تا اولین قدمها را برای رسمی کردن رابطه شان بردارند و صندلی هایی که مرتب پر وخالی میشدند!بین آن تعداد زوجی که دوتا دوتا آمده بودند،چندتا خانواده بودند که هنوز اعتقاد داشتند باید بچه هایشان را تا قبل از رسمی شدن رابطه شان اسکورت کنند همچنان!برایم جالب بود دست و پا زدنشان برای این که تا لحظه ی آخر بخواهند همراه فرزندشان باشند در حالیکه قرار است یک مدت کوتاه دیگر یک زندگی را جمع وجور کند و نگه دارد مثلاً!

نمیدانم اسم این حس را چی میشد گذاشت در آن لحظه!میشود حق داد که یک پدر و مادر بخواهند در سالهای اولیه مدرسه مثل دوران دبستان همراه فرزندشان بروند و بیایند.اما تا اینجا را نمیدانم دیگر چی میشد بهشان گفت!بنظرم همچین بچه هایی هیچوقت مستقل نمیشوند!شاید من اشتباه میکنم اما باید اجازه داد گاهی اوقات مشکلات را خودشان تجربه کنند حداقل به این دلیل که بعد از جدا شدن سر ریز ترین مسائل محتاج (تو بخوان آویزان) پدر و مادرشان نباشند!

پ.ن:من به روی خودم نمی آورم آرژانتین حذف شد شما هم به روی من نیار لطفنناراحت 

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
نیکو

باشه ... به روت نمیارم![نیشخند]

شیرین

مبارک باشه، چه عاااالی [دست]

نادیا

به به مبااااااااااارکه[قلب] ولی نباید وب نویسی رو بذاری کنار[ناراحت] بهت عادت کردیم

سمیه

سلام ببخشید که این مدت نبودم و بهت سر نزدم مبارک باشه اما وبلاگت یاد نره ها

مامی آلینا

فکرکنم روزیکه شاغل بشی اینجادیگه رسماتعطیل شه.[ناراحت]