ساعت حدود یک یا دو نیمه شب است!بیماری شستن مکرر لباسها با لباسشویی عود کرده و صدای ماشین پس زمینه لحظه به لحظه ی نیمه شبم شده!همیشه و با هربار روشن کردن ماشین لباسشویی به خودم تلقین میکنم عزیزم تو لباس های صد سال نشسته ی یک سری شبه وبا گرفته را نمیشویی!اینها همان لباس های دو سری یا حداکثر سه سری پوشیده شده ی تو و همسرت یا دخترکت هستند!اما ذهنم بی خیال نمیشود و لباس ها هر چند کم و هرچند تمیز می روند روی تنظیم زمانی برای شست وشوی حدود 45/1 دقیقه!با حداکثر شوینده!بیماری ام مشهود است نه؟!!!

قلمه های نخل مرداب را داخل گلدان سفالی گذاشتم و حین انجام کار نگهداشتن شاخه های قدیمی گلدان را به دخترک سپردم تا خاک ها را کنار ساقه های جدید بریزم!دخترک نهایت همکاری را کرد!به جای انجام دادن کاری که بهش سپرده بودم با دست و پا خاک ها را این طرف آن طرف پرت میکرد!زندگی ام با خاک یکی شد!اصلا حرص نخوردم!باور کنید!

گل ها را اسپری کردم!به گمانم آخرین باری که با عجله کود آهن قرمز رنگ مخلوط شده با آب را به خوردشان دادم زیاده روی کردم!بعضا برگهایشان زرد شده و سوخته اند!همیشه هول هول کار کردنم مساوی است با همچین خرابکاری های عظیمی!

....................

برخلاف چند روز گذشته امشب ته دلم خوشحال است و روشن!گرچه دیدن آقابابا روی تخت بیمارستان طی یکی دو روز اخیر اتفاق زجر آوری بود!گرچه دیدنش با لباس بیمارستان خارج از توان و حوصله ام بود اما فردا روز دیگری است!بنا به صلاحدید پزشکش قرار است راهی خانه شود!هیچ وقت فکر نمیکردم ایییین همه دلتنگش باشم!این حس حتی همه ی لحظه هایی که کنارش ایستادم همراهم بود!لحظاتی که غذایش را دادم!تختش را بالا پایین کردم!زل زل نگاهش کردم!

امروز دقیقا مثل بچه گربه خودم را به پر و پایش میمالیدم تا آرامش بگیرم!یک وقتهایی هم مثل بچه ی آدمیزاد دست هایش را فشردم و بهش یاداوری کردم برایم کمتر از مادرجان نیست!گفتم مواظب خودت باش!فکر چشم های نگران من و مادرجان و پسرها باش!بگذار فکر کنیم تو را داریم تا همیشه!سرپا و سلامت و قبراق!که باید داشته باشیم!گفتم تو پناهگاه منی!حتی الان که همسر دارم و بچه!حتی بعد ها که نوه داشته باشم!بیراه گفتم؟

.......برای کامنت نویس خصوصی ام:قطعا من و یکی مثل من محتاج دعای تو و یکی مثل تو هستیم!حتما میدانی که این چیزها معیار خوبی و بدی آدمها نیست!اما چشم!به روی چشمم!ممنونم!

روزها!

/ 2 نظر / 3 بازدید
داداش محمدجواد

روزهای خوبی نبودند این روزها...[ناراحت] اما بازهم خدارو شکر.

جعفری نژاد

آرزومند بهبودی کامل عزیزتان هستم و برایشان دعا خواهم کرد، دوست من