راستش از وقتی که تو رفتی پی عشق و عاشقی احساس کردم یکه و تنها و بی پناه شدم!همه جا همراهم بودی!حامی ام بودی!تله پاتی داشتیم با هم!از من خواستی رشد کنم!رشد اجتماعی!مجبورم کردی!با اینکه کوچکتر از من بودی اما برایم مثل یک معلم کوچولو یا گنج یا حتی بعضا در نقش یک مونس همیشگی ایفای نقش میکردی!دلسوزی میکردی برایم!دوستت داشتم کوچولوهه!دوستت دارم!کوچولوهه تو الان مرد بزرگی شدی و من بی آنکه هواسم به تو باشد یکهو دیدم بزرگ شدی و قد کشیدی و آدم شدی و عاشق!کوچولوهه ی بزرگ من!

الان داری آقای خونه ی یک خانوم خانوما  میشوی که از  بخت بلند من بسیاااااااااار عاشقت است!و بسیار خوشبحالش است که تو را جوریده! من باید بزرگ شدن و بالندگی ات را ببینم کوچولوهه!برای من خوشبختی ات آرزو بود و همینکه بدانم خوشی خیالم راحت است کوچولوهه ی من!کم کم باید اسباب اثاثیه ات را جمع کنی و بروی و بالش نرمت را هم حتما میبری!

الان چند ماهی است که فهمیدم تو دیگر کوچولوهه ی من نیستی و آقابزرگ که نه یک آقای تمام عیار شدی!کوچولوهه یادم هست که بزرگت میکردم و همان روز باید به فکر رفتنت میبودم که الان غصه دارت نباشم!

کوچولوهه ی من برایم از همه چیز مهمتر انسان بودن توست در زندگی و اینکه شرافت داشته باشی! هیچ وقت نمیخواهم ببینم به خطا میروی!دوست دارم بچه هایت را ببینم و عمه خطاب شوم و تو احتمالا گهگاهی بین سه زن من مادر و همسرت گیر خواهی کرد!واقعیت غم انگیزی است!

انقدر خودخواهم که خودم را اول مینویسم!من!دلم برایت میسوزد کوچولوهه ی بزرگ من!چه آتشها  به جانت خواهد افتاد از دست این سه زن!

/ 0 نظر / 10 بازدید