محض مرض!

امروز به یک دلیل نامعلوم رفته بودم سونوگرافی!

البته از نظر خودم کاملاً توجیه داشت این موضوع!اما نه همسرم درست و حسابی قانع شد بابتش نه دکتر بینوا که نیم ساعت وقتش را الکی تلف کرد روی من!آخر سر هم از من پرسید دلیل این همه اصرارم برای انجام سونو چه بوده!خودم قانع بودم!برایم کافی بود!

بیخود فکرتان بیراه نرود!سونوی دل و شکم و اینها نبود!محض اطلاع افکار منحرف بعضی هایتان گفتم!حسی در درونم میگفت امروز زمین به آسمان دوخته شود باید این کار را بکنم!

بعد همسر اصولاً چون خودش سر  همه ی آزمایش خون دادن های زندگی اش تجربه ی خوبی ندارد هربار قرار است به تنهایی به دکتر بروم بدجوری هول میکند!الکی میخواهد دنبال آدم راه بیفتد!دلیلش را درست نمیدانم هنوز!ربطش را هم!

خلاصه مرتب زنگ زد امروز!سر آخر هم از عصبانیت من بابت تلفن های مکررش رنجید!

سونوی امروز فرصت خوبی بود بابت سر به سر گذاشتنش!نه اینکه از بچه دارشدن مجددمان بدجوری استقبال میکند!از نظر او دخترک برای آباد کردن هفتاد پشتمان بس است!از سونوی امروز نهایت سو استفاده را کردم!سر به سرش گذاشتم!از همه ی نی نی های تو دلی نداشته صحبت کردم!حرصش دادم!کیف کردم!اذیتش کردم!باز کیف کردم!

عصبانیتش دیدن دارد این جور موقع ها!گفته به محض اینکه همچین خبر فرخنده ای به گوشش برسد خودش را از بلند ترین ساختمان اطرافش پایین می اندازد!به راست و دروغش هم فکر نمیکند!یعنی در این حد این بشر!من هم که مرض دارم خب!هم خودآزاری دارم هم دیگر آزاری!

/ 1 نظر / 8 بازدید
داداش جواد

خوشم باشه!!!!! [نیشخند][چشمک]