احد خوشبختی های من!

الان حدود ده ماه است که شاغل شده ام!محیط کار برایم نوعی وابستگی ایجاد کرده! نمیتوانم بگویم همه چیز دلچسبم هست!اما ناراحت هم نیستم!این که از آدم بیشتر از توانش توقع دارند چیز خوبی است!فرد خودش را بالا میکشد!خودش هم از خودش توقع دارد!به کم قانع نیست در یاد گرفتن!با سال قبل این موقع که خودم را مقایسه میکنم میبینم چقدر تغییر!خدا!!!!!!!

گرچه اوایل فشار کاری برایم خواب و خوراک نگذاشته بود!گرچه الان هم همان حال و هوای سابق به سراغم میاد گهگاهی!گرچه هنوز از دیدن بعضی پرونده ها دلم میریزد!متراژ زمین ها بالاست لامصب!خیلی پیش می آید پرونده به بغل میروم خدمت آقای همکار با تجربه ام!جهت مساعدت و دلداری و اینکه بتوانم هضم کنم بعضی اوراق پرونده ها را!

تجربه ثابت کرده این روزهای گهگاه سخت هم میگذرد و یک روزی خبره میشوم در این کار!به امید خدا!اینکه رئیس از آدم راضی باشد و تا به حال ذره ای از مایملک دولت(شما بخوان ملت!) را به باد نداده باشی خوب است!اما اینکه خودت از خودت راضی نباشی هم نوعی بدبختی است!انگار که میخواهی جلوتر از همه چیز حرکت کنی تا نمیدانم به کجا برسی مثلاٌ!

دخترک هم خوب است راستی!آمده بودم این پست را از او بنویسم!سه هفته ای است به مهد میرود!علاقه زیادی به محیط جدید نشان داده!اغلب روزها انگار که از قبل تنظیمش کرده باشیم خودکار بیدار میشود و برای رفتن به مهد اعلام آمادگی میکند!با اوصافی که از همکارانم شنیده ام بابت روزهای اول مهد فرستادن بچه هایشان،این میشود یکی از خوشبتی های بزرگم است که برایش باید خدا را شکر کنم هر روز!

 

/ 0 نظر / 8 بازدید