کوچولوهه به خانه ی خوشبختی اش رفت!

روزهای زیادی را به امید رسیدن عصر جمعه مورخ 22/6/92 با استرس آمیخته با شادی لبریز گذراندم!برای بیرون کردن قطعی کوچولوهه از خانه ی پدری و سرو سامان گرفتنش به بهترین نحو ممکن!استرس فوق العاده ام را خانم آرایشگر هم از اشک هایی که مدام از چشم راستم سرازیر میشد حس کرد به طوریکه مجبور شد سه بار تمام سایه چشمم را که با اشکهایم آمیخته شده و خراب شده بود پاک کند و دوباره بکشد!روز خاصی بود روز جمعه مورخه همان تاریخ بالا!

کوچولوهه روز جمعه داماد شد و مراسمش به بهترین نحو ممکن در تالار صاحبقرانیه برگزار شد!از شادی اش شاد بودم!شادی او جور خاصی من رو شاد میکنه!کوچولوهه با اختلاف سنی چهار سال زیر دست و بال خودم بزرگ شد و احساس مادری دارم نسبت بهش!مثل خطوط کف دستم برایم شناخته شده است!عشق و علاقه ی وصف نشدنی ای بهش دارم!این رو همیشه بهش گفتم!کوچولوهه دوشادوش همسرش با شادی تمام تو سالن راه میرفت و چشماش برق میزد!من گهگاهی به عنوان تنها خواهرش ذوق زده همراهیشون کردم!برای خوشبختیشون دعا کردم و از خداوند خواستم هیچ وقت دچار روزمرگی و تکرار نشند!دخترک با لباس عروس و تاج و تور در سالن راه رفت و راه که نه هر آنچه که از دستش بر می آمد انجام داد و شیفون لباسش اواخر مراسم از هم متلاشی شد و بعد تصمیم گرفت کمی بنشینه!چون با  لباس عروسی که لحظه های آخر از عیار افتاده بود نمیتونست حرکت خاصی انجام بده!مراسم ازدواج کوچولوهه بهتر از تصورم طی شد و من از جمعه شب تا به امروز خدا رو شکر میکنم به خاطر اتفاقات خوبی که اون روز برای کوچولوهه ی من رقم زد!

/ 0 نظر / 8 بازدید