شاید بازم بگید این دختره نفسش از جای گرم در میاد!شاید بهم بگید برو بابا دلت خوشه!اما اومدم بنویسم تا سبک شم!

لازم نیست یه بزرگتری حتماً مادر یا مادر بزرگ آدم باشه تا خیلی قابل احترام باشه!اگر یکی با محبت کردن،با مهربون بودن و با بزرگ منش بودن توجه تو رو به خودش جلب کرد یا اگه یه روز بخاطر اینکه یه جایی مثلاٌ تو یه شهری غریبی و دور از خانواده ی خودت،شدی دغدغه اش!اگه به تو مثل بچه ی خودش و بلکن نزدیک تر نگاه کرد!اگه مدام دلواپست بود و فکر و ذکرش شدی تو!اونوقته که میتونی اون رو هم شایسته ی نام با ارزش"مادر" بدونی!این جاست که میفهمی لازم نیست یکی تو رو به دنیا بیاره تا بشه مادرت!

مادر نازنین خودم!مادر خونی من!مهربون مادرم!میدونم از خوندن این مطالب ناراحت نمیشی!میدونم که از اولین روز ورودم شدم اسباب دغدغه و نگرانیت!اما اینجا یکی سعی کرد با محبت هاش جای خالی تورو واسم پرکنه!باهام همخون نبود اما مهرش نسبت به من اندازه ی یک دریا بود!

از اقوام نبود اما باور کن خیلی خیلی بیشتر از اونا جویای حال دخترکت بود!دلسوز تر بود!لحن کلامش شیرین تر و دلنشین تر بود!

اما امروز وقتی شنیدم بیمار شده و رفتم به خونه ش واسه دیدنش!وقتی دیدم چقدر لاغر شده و از بین رفته!دروغ نگفتم اگه بگم جاخوردم!دروغ نگفتم اگه بگم هرجوری بود خودم رو جمع و جور کردم تا یکی اون وسط نگه این دختر کیه که شده کاسه ی داغ تر از آش!خوشبختانه خواب بود و چشمام به چشمای معصوم و مهربونش گره نخورد!خدارو شکر!

این خانوم که همه ی وقتش به نماز و عبادت و کمک کردن به بندگان خدا میگذشت باید سر پیری روی تخت بیفته و محتاج کمک دیگران بشه!محتاج کمک خیلی هایی که بهشون اجازه نمیداد یه لیوان آب دستش بدند!نمیدونم حکمتت چیه خدا جون اما دلم خیلی شکست!آخر عاقبت این فرشته ی زمینی رو خودت ختم بخیر کن!نذار محتاج فرزندی بشه که خودش تا الان امن ترین تکیه گاهش بوده!

نمیدونم چی بگم خدایا!خودت رو شکر!رحمتت رو شکر!حکمتت رو شکر!

برای شفای همه ی بیمارا دعا کنید!