امروز عصر باز هم رفتیم نازوان اما این بار نه برای عشق و حال!که برای اینکه زودتر وقت بگذره و تشنگی و گرسنگی اذیتمون نکنه!بدجوری امروز رو تو ولع آب گذروندم!فکر نمیکردم خیلی خوش بگذره!آخه وقتی آدم مجبور باشه بدون شکمش جایی بره انگار هیچ چیز به نظر خوشایند نمیاد!اما خوب بود مثل همیشه دلچسب و دوست داشتنی!

طوری خودمون رو رسوندیم خونه که فقط وقت داشتیم سفره ی افطار رو باز کنیم و خوراکی هایی که صبح تا شب در حسرت خوردنشون بودیم بچپونیم توش!سفره ی قشنگی شد و البته رنگارنگ!ما تو سفره افطارمون میوه هم میذاریم!مثلاً امشب انگور گذاشتیم!کره!مربا!پنیر!خرما!شربت آبلیمو!زولبیا بامیه!سوپ جو!ریحون هم که از نازوان خریده بودیم!شاید به بعضی هاشون در حد ناخنک زدن دست بزنیم اما همسرجان میگه همه ی این خوراکی ها باید تو سفره باشند!حتی اگه نخوریم!استحظار دارید که ایشون چقدر شکمو تشریف دارند!

از بعدازظهر مثل یه خانوم کدبانو سلیقه به خرج دادم و برنج و مرغ گذاشتم!حسابی هم خوش آب و رنگ شده بود!جاتون خالی!اگه بودید همگی با هم دلی از عزا درمیاوردیم!

الله اکبر اذان رو که گفت زنگ در رو زدند!دختر کوچولوی همسایه بود!با یه ظرف ماکارونی!مثل همیشه سرش رو کرد تو خونه تا ببینه چه خبره!

عیشمون کامل شد!

شروع کردیم به خوردن!از بس تو حاشیه ی سفره بودیم خوردن برنج و مرغ رو یادمون رفت!نتیجه این شد که کل قابلمه دست نخورده دیپورت شد واسه سحری!کسی هست که دلش برنج و مرغ بخواد؟!

نگید ما مرفه بی دردیم که انقدر چیز میز تو سفره مون هست!طبق ایدئولوزی همسرجانم آدم باید بیشتر درامدش رو صرف شکمش بکنه!اما به خدا اگه ببینیدش باور نمیکنید از بس لاغره!نمیدونم این همه خوراکی رنگارنگ رو کجاش میذاره که انقدر مانکن مونده!

.......................

خواهش میکنم تو این روزهای عزیز برای من دعا کنید!سر یه دوراهی هستم!از خدا بخواین یا این وری بشیم یا اونوری!البته اگه اونوری بشیم بنده خیلی خوشحال تر میشم!به هر حال بلاتکلیفی بد دردیه!اینارو گفتم که واسمون دعا کنید!یادتون نره ها!

.....................................................................

به احتمال زیاد فردا یا پس فردا یکی دوتا از عکس های خودم و دخترم رو توی یادداشت خصوصی میذارم!