به دعوت دوستم اشکان به بازی"لیلیت"دعوت شدم!

 هیچ می دانستید که در اسطوره های مسیحیت، "آدم" قبل از "حوّا" همسر دیگری داشته به اسم "لیلیت"؟

البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد:

بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند.

داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است.

نوشته و طرح از توکا نیستانی

ممنون از توکای عزیز و با اجازه از اون که قسمتی از یکی از پستهاش رو اینجا آوردم!همینطور ممنون از اشکان عزیز!

اون اویل که خداوند آدم و لیلیت رو آفرید مثل همه ی عشق های زمینی دیگه اون دوتا فکر کردند خیلی با هم تفاهم دارند و از بودن کنار همدیگه حسابی لذت میبردند!گشت و گذارشون به جا و خور و خواب و تفریحشون هم به جا!البته بقیه ی کارهاشون هم سر جاش بود!درسته که اونوقت از مرکز خریدای آنچنانی خبری نبود اما همینکه اونا میرفتند و واسه خودشون الکی الکی میچرخیدند و با عشق صبح رو شب میکردند و شب رو هم صبح!و همینکه با هم هیچ مشکلی نداشتند کافی بود تا فکر کنند خوشبخت ترین آدمهای بهشتند!

حتی یک روز صبح زود که آدم رفته بود سوپری محل که همین جوری الکی الکی خود به خود اداره میشد(چون اونوقت غیر از این دوتا آدم کس دیگه ای نبود!)و خواست خامه بخره با موبایلش زنگ زد به لیلیت و گفت عزیزم تو خامه ی پرچرب دوست داری یا کم چرب!که لیلیت از اینکه آدم واسه موضوع به این بی اهمیتی خوابش رو خراب کرده بود گوشی رو کوبوند رو زمین و دوباره با اخم و تخم خوابید!خب آدم به خاطر اینکه خیلی لیلیت رو دوست داشت سر صبحی واسه پرسیدن این سئوال مزاحمش شده بود!اما این شد مقدمه ی اولین دعواهای زن و شوهری تاریخ!دلیلش هم این بود که اگه آسمون به زمین میرسید و زمین به آسمون خواب خانوم نباید به هم میخورد!

لیلیت هم چون اعصاب نداشت و خوابش خراب شده بود نشست منتظر تا آدم بیاد و حالش رو بذاره کف دستش!همینکه آدم آیفون رو زد و عکسش رو صفحه ظاهر شد دید که نه تنها خامه نخریده بلکه اون هم به اندازه ی لیلیت نارحت و عصبیه!لیلیت نمیدونست که اون  اول میخواسته یه کم سربه سرش بذاره بعد بره واسه خرید که با قطع کردن گوشی از طرف لیلیت از کارش منصرف شده و دست خالی برگشته!

اون روز رو هرکدوشون روشون رو کردند به یه سمتی و واسه خودشون تنهایی خوابیدند!

فرداش چون دلشون واسه هم تنگ شده بود وعقلشون اومده بود سرجاش دلشون می خواست با هم آشتی کنند!اما چون هر دو مغرور بودند هیچ کدوم پاپیش نذاشتند!اون روز هم گذشت و به همین ترتیب چند روز بعد!آدم که دید اینجوری هیچی به هیچیه و لیلیت خانوم نمیخواد کوتاه بیاد رفت منت کشی و با یه شوخی و خنده قضیه رو جمع کرد و موقتاً اوضاع ختم به خیر شد!

روابط اونا با هم خوب شد!اما نه مثل گذشته!لیلیت خانوم دیگه خانوم خونه ی قبلی نبود!آدم دلش بچه میخواست اما لیلیت حاضر نمیشد!میگفت چه کاریه!یه روز بچه دار بشم فرداش برم لیپوساکشن کنم که هیکلم به هم نریزه!؟یه روز میگفت من دیگه ظرفها رو  نمیشورم!یه روز میگفت از این به بعد اتو کردن و غذا درست کردن با خودت!فرداش هم میگفت به من چه که کنار تو بخوابم!دیگه حتی حاضر نبود خم شه و لباس ها رو تو ماشین لباسشویی بریزه! بیشتر وقتش رو صرف ناخن هاش میکرد!به سوهان کشیدن و مانیکور و از این جینگولک بازیا!

واسه آدم سخت بود اما کم کم مثل یه بچه ِ آدم سعی کرد خودش رو با اوضاع احوال جدید لیلیت خانوم تطبیق بده و همه ی کارای خونه رو هم خودش میکرد که نکنه خانوم بهونه ای واسه جنگ و دعوا پیدا کنه که اگه میکرد اونوقت آدم حسابی تنها میشد!

تا اینکه یه روز خدا به آدم و لیلت گفت که به من سجده کنید!هر دو این کار رو کردند!بعدش قرار شد لیلیت به آدم که مثلاٌ و نه واقعاً جنس برتره سجده کنه!اما لیلیت خانوم گوش نکرد!خدا دوباره دستورش رو تکرار کرد و دو تا راه پیش پای لیلیت گذاشت!

یکی اینکه به آدم سجده کنه و خوش و خرم تو بهشت زندگیش رو بکنه!

دومی اینکه همراه شیطان بره جهنم!

لیلیت خانوم هم چون خیلی مغرور بود و خودش رو هم تراز آدم یا شاید هم بهتر از اون میدونست راه دوم رو انتخاب کرد و همراه شیطان رفت جهنم!اما چشم آدم تا آخر عمرش و حتی بعد از اینکه با حوا ازدواج کرد دنبال اون بود!شاید چون اولین عشق همه ی آدم ها آخرین عشقشون هم هست!

فکر میکنم به خاطر اینکه لیلیت خانوم خیلی زن خودخواهی بود نسل بقیه ی زن ها از اون آفریده نشد!