دیشب شب سختی بود!اما نه به سختی شبی که واکسن یک سالگی زدیم!اون موقع دخترکم شب رو تا صبح بیش از چند بار گلاب به روتون شد و با هربار دادن قطره ی استامینوفن همه ی محتویات معده ش رو که جز شیر چیزی نبود بالا آورد!

میگم واکسن زدیم چون انگار من هم مثل دخترک واکسن زده بودم و حالی داشتم تو مایه ی حال و احوال اون!مثل حس مادری که بچه ش فردا کنکور داره و انگار حال خودش از بچه بدتره!دیشب تا صبح تب داشت و من هم مثل یک مادر دلسوز و وظیفه شناس بالای سرش بودم و البته که همسرم هم پلک روی هم نگذاشت و تا الهه ی صبح نخوابید!!!

بیشتر وظیفه ی مادری میگند و کسی این جور مواقع از پدر و وظیفه ی پدری صحبتی به میون نمیاره!چراکه سند شش دانگ بهشت رو مفت و مجانی به نام کسی نمیزنند!بنابراین همسرجانم جبران همه ی کم خوابی های گذشته ش رو کرد و صبح موقع رفتن به محل کار در نهایت عطوفت و مهربانی پرسید که دخترک دیشب تب نکرد؟!!

دیروز بعد ازظهر که خوابیده بود تو خواب اونقدر نا آروم بود و تکونای بد میخورد که احساس میکردم جدی جدی پادتن ها و میکروب ها به صورت فیزیکی دارند تو بدنش با هم میجنگند!

........................................

نمیدونم چرا جدیداً دختری علاقه ی شدیدی پیدا کرده به پوشیدن لباس های من از روسری گرفته تا بقیه!

الان هم داره همه ی لباس های نصفه نیمه خشک رو از روی رخت آویز میکشه پایین و با هر مشقتی که شده روهم روهم تنش میکنه!گاهی لبخند میزنه و گاهی هم جیغ و داد که چرا من نمیتونم همه ی این ها رو روی هم بپوشم؟!

به دختری نوشت:مرسی مادر جان که دیشب تب نکردی و تا خود صبح من رو در غم تب کردن خودت جزغاله نکردی!مرسی!آیکون مادر فرشته ی جزغاله ی سند شش دانگ بهشت به نام زده!فرشته