متاسفانه به دلیل به هم ریختن فونت های وبلاگ مجبور شدم پست قبل رو کامل حذف کنم شاید مشکل حل بشه!از دوتا دوست عزیزم که پیرو حذف پست کامنتهاشون حذف شد عذر میخوام!

اغراق نکردم اگه بگم تمام دیروز،ایضاً امروز و به احتمال بالای شصت و پنج درصد کل فردا رو در استرس به سر میبردم،میبرم و خواهم برد!امروز رو که فقط داشتم به خودم روحیه میدادم و درحالی رفتم مرکز بهداشت که اکثر مادرانی که اومده بودند برای تزریق واکسن به تربچه هاشون حداقل یکی دونفر رو به عنوان همراه با خودشون آورده بودند تا خودشون شاهد صحنه ی فجیع زدن واکسن به فرزندشون نباشند!و در صورت عدم تحمل و قلمبه شدن احساسات و فوران رقت قلب یکی رو داشته باشند که بچه رو شوت کنند تو بغلش!اگر هم لازم شد خودشون در نقش ملازم و همراه زار زار گریه کنند!این در حالی بود که تو مرحله ی اول که به تنهایی پام رو گذاشتم اونجا اول کمی دلم به حال خودم سوخت وقتی دیدم جمعیت همراه ها دو یا سه برابر مادرها بود و من!!!

البته به دلیل اینکه مسئول تزریق واکسن یکی دو روز رو به(گفته ی خودشون که نظر ما از روی تعداد بالای جمعیت حداقل یک هفته بود!)مرخصی رفته بودند جمعیت کودکان منتظر واکسن هم بالا بود!

رفتم برای اندازه گیری قد و وزن که دو تا دختر نوجوون کار نابلد رو گذاشته بودند اونجا!تا بالاخره کار یاد بگیرند!در مرحله ی اول که قد دخترم رو اندازه گرفتند 96 بود و وقتی تعجب همگان ونگاههای پرسشگر مسئولشون رو دیدند که باباجان!ددم جان!اوی شوته!این قد به این بچه نمیخوره،دوباره اندازه گیری کردند و قد دخترک من شد 84!!!که البته اختلاف فاحشی هم نداشت و تفاوت فقط تو دوازده سانت ناقابل بود!

از وقتی اومدیم خونه دخترم بی حوصله شده و مدام به پاش اشاره میکنه و با زبون بی زبونی نشون میده که جاش خیلی درد میکنه!الان هم به مدد قطره ی استامینوفن خوابیده!بدنش هم کمی گرمتر از دیروزه!انگار که واکسن زده!الهی بمیرم براش من!

به دختری نوشت:عزیزم،دخترم مادر فدات شه امشب تب نکنی ها!

دیوونه ی عزیز از وقتی آخرین پستت رو گذاشتی صفحه ی وبت به سختی برام باز میشه!فقط عنوان آخرین پستت میاد و به هیچ وجه نتونستم واست کامنت بذارم!

پی نوشت:مقوله ی آکبند نذاشتن عقل هم کلاً چیزه خوبیه!کامنت ها رو کپی پیست کردم!