اینطور که این دو سه روز اخیر از حال و احوالت معلومه از آبریزش بینیت گرفته تا تب و عطسه و سرفه امر بهم مشتبه میشه که انگار آنفولانزا گرفتی اونم از نوع سوسکیش و مزه ی آش نخورده و دهن سوخته بیشتر از همیشه برات تداعی میشه که چه مزه ی گندی داره و چه حس و حال افتضاحی!

وقتی تو نه رفتی مکه و نه دیدن مکه ای که چارتا شیرینی و شکلات بریزی تو حلقت که اقلاً این همه بدبختی و بیچارگی بعدی ارزشش رو داشته باشه!و بعد دختری هم این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای نهایت همکاری رو باهات میکنه و اگه تا همین دیروز ریختن اسباب بازی هاش تو وان حمومش بیشتر از همه ی گزینه های ممکن بهت جواب میداد اما امروز به محض اینکه اسم آب بازی رو براش میاری داد و هوارش میره تا طبقه ی پونزدهم آسمون و یادی از دو ماهگیش میکنه که چه بد و گوشخراش گریه می کرد اون روزا!

وقتی میگیری میاریش بیرون از حموم و با نهایت عشق و اشتیاق مفرط که دلیلش حال و احوال نه چندان خوب این چند روزته!میخوای بهش شله زرد بدی و اون هم انگاری که خیلی عجله داره واسه خوردن با صورت و مو و کلهم نیم تنه ی بالا میره تو ظرف شله زرد نذری!

وقتی میری سر سینک ظرفشویی تا صورتش رو بشوری و مثل همیشه اون تقاضای آب میکنه تو هم لیوان آب رو میگیری جلوی دهنش و نه تنها چیزی از محتویات لیوان آب کم نمیشه بلکن یه عالمه از خوراکی هایی که تو چند روز اخیر نوش جان کرده بوده و گوشه کنار دهنش جامونده بود بهش اضافه میشه!

وقتی کتابایی رو که باباجانت اردیبهشت پارسال،اونوقت که هنوز کاملا از دخترش ناامید نشده بود،داداشیت رو فرستاد نمایشگاه کتاب و خدا تومن هم پول بهش داد و اون ها رو خرید که اگر خدایی نکرده انقلابی نه از نوع نرم و مخملیش بلکه از نوع سخت و جیرش درون دخترش شکل گرفت و خواست دوباره درس بخونه بهونه نداشته باشه رو زیر دست و پای نوه جانش خط خطی شده دید!و بعد هم نوه جان ادامه ی نقاشی های خوشگلش رو جلوی چشم آقاجون با مازیک روی فرش کشید!

و وقتی درحال مرور این فکرهای قشنگ قشنگ هستی و همینجوری الکی یادت به مادر شوهرت میفته که تو مهمونی پاگشای پریشب همینجوری الکی الکی انگار که رو آلارم باشه از قبل!هر چند لحظه یک بار مرتب تکرار میکرد مادر جان این شربتت رو بخور نریزه رو فرش و نمیدونست که هر ننه قمری میدونه یه ذره ته شربت ته لیوان رو کسی نمیخوره و واسه کلاس کاره و تو هم تو اون موقعیت نمیتونستی بهش توضیح بدی و روشنش کنی!

و وقتی بازم همینجوری الکی یادت به یه وجب بچت میفته که همین نیم ساعت قبل موقع تاب بازی زاویه ی پاهاش رو چه طور جوری تنظیم میکرد که با هر رفت و آمدش کل ویترینش یک بار رو زمین پخش و پلا بشه و تو با اون هیکل گندت(به ضم گ)هنوز از انجام این کار عاجزی!

اما وقتی میبینمت با این حال خرابت و این دختری شیطونت و این مرض عجیبت که از سرت گرفته تا پاها و پیشونی و کمرت و حتی موهات سعی میکنی خیلی خوب به اعصابت مثلث باشی و از کسی آزرده نشی بخاطر این همه دلسوزی و احوالپرسی مکرر!بهت حسودی میکنم!جداً میگم عجب دل بزرگی داری دختر!

 همه ی اینارو بهت گفتم تا بدونی خیلی خوشم میاد از اینکه همیشه سعی میکنی خودت بار خودت رو به دوش بگیری و این خیلی خوبه که تو انقدر عالی میتونی روی پای خودت بایستی!

حالا اگه زحمتی نیست برو برای من یه لیوان چایی بریز!خودت که میدونی تازه از سر کار اومدم و خیلی خسته ام!