امروز بعد از اینکه همسری از شرکت برگشت رفتیم یه جای خیلی سرسبز و قشنگ!برای اینکه ممکنه گذارتون به اصفهان بیفته اسمش رو میگم که از دستش ندید!نزدیک باغ پرندگان هست!جایی به نام ناژوان!

اونقدر این منطقه زیبا و قشنگه که وقتی برای اولین بار به اونجا رفتم حاضر نمیشدم ازش کنده بشم و به خونه برگردم!فصل پاییز بود و برگهای زرد و نارنجی همه جا رو پر کرده بود!جالبترین چیزی که دیدم این بود که کشاورزان اون منطقه محصولاتشون رو میچیدند و  جلوی زمین هاشون به مردم میفروختند!بعضی هاشون هم با آغوش باز از مردم دعوت میکردند تا بیاند و اونچه رو که احتیاج دارند با دستهای خودشون بچینند و بخرند! هنوز هم با وجود اینکه بارها به اون جا رفتم چیزی از جذابیتش برام کم نشده!

امروز عصر از همون اول که سوار ماشین شدیم انگار که دختری دوزاریش افتاد میخوایم بریم بهترین جای دنیا!با اولین آهنگی که براش گذاشتیم انگار به نهایت سرمستی رسید!رسیدیم به ناژوان همون جایی که به نظرم دنج ترین جای اصفهانه با یه طبیعت نسبتاً دست نخورده و بکر که هنوز خیلی مورد لطف و مرحمت مردم قرار نگرفته!

دختری حاضر نبود بیاد تو ماشین بشینه و در حالیکه سرش رو از ماشین بیرون کرده بود و نصفه نیمه از پنجره آویزون بود توهم ورش داشته بود که انگار رئیس جمهور اسکاندیناویه و گهگاهی برای عابرین دست تکون میداد!وقتی باد موهای منگوله ای و وزوزیش رو نوازش میداد شاد و سرخوش برای خودش چیزهایی میگفت که فقط معنیش رو خودش میفهمید و خودش!

به هر سه نفرمون خوش گذشت و به دختری بیشتر از من و همسرجان!چه شاد بود و پرهیاهو!احساس ما بزگترها رو داشت وقتی که بهمون میگفتند تو قرعه کشی بانک الگانس برنده شدیم مثلاً!اما شادی اون انگار دوامش خیلی بیشتر از شادی لحظه ای ما بزرگترها بود!