اصلاً و ابداً حین خواندن این پست یا بعد از آن حق ندارید به من،همسرم یا دخترم بخندید!امیدوارم اگر کسی حتی سهواً!تاکید میکنم حتی سهواً! لبخندی گوشه ی لبش نشست یا اینکه ما رو مسخره کرد به فاصله ی سوت ثانیه سوسک بشه به دیوار انشالله!

این چند روز تو حال و هوای روزهای اول ازدواج و سالگرد ازدواج و اینها هستم!طوری که به ترک دیوار،جوراب های همسرم و لباس های منتظر شستشوی دخترم هم به طرز عشقولانه ای نگاه میکنم و کیف میکنم!

لباس های همسری رو بعد از مدت نسبتاً مدیدی اتو کردم!تصمیم گرفتم برای فردا خورشت قرمه سبزی بذارم و خلاصه اینکه خانوم شدم حسابی!!!و این یعنی چیزی که از من خیلی بعیده!تا قبل از به دنیا اومدن دخترکمون تا حدی اوضاع بهتر بود!یعنی خیلی بهتر بود!از عصر غذای شب رو آماده میکردم و حدود ساعت هفت در حالیکه خونه در نهایت تمیزی بود من هم عطر و ادکلن زده و آرایش کرده تا آخر شب مشغول دلبری از همسرجانم بودم!

از حق نگذریم نه که من به طور مادرزاد یک مقداری!فقط یک مقداری!شلخته بودم بیشتر رتق و فتق امور و مرتب کردن منزل با همسر جانمه!یعنی تا حدی هم تقصیر از خودشه که تا این حد بیشتر از من مرتب و منظمه و به نظم و ترتیب دادن به همه چیز علاقه ی زیادی داره و گرنه به نظر خودم من خیلی هم آدم نامرتبی نیستم!فقط من نمیفهمم کسی که تا این حد تمیز و مرتبه اون اوایل چطور به خودش اجازه میداد دندونهاش رو تو سینک ظرفشویی مسواک بزنه و جوراب های همراه با عصاره ی نامطبوع گربه مرده اش رو قاطی بقیه ی لباسها بذاره تو سبد رخت چرکها!البته الان این عادت های نه چندان خوبش رو ترک کرده!

چند هفته ی اول بعد از عروسی رو سعی کردم نشون ندم که تا چه حد از جمع و جور کردن آشپزخونه بعد از پخت و پز و همینطور نظم و ترتیب دادن به یخچال متنفرم!خیلی سخته مجبور باشی اون چیزی باشی که نیستی!(یعنی میگم من که از این کارها خیلی بدم میومد و سخت بود واسم انجامش،سخت تر هم این بود که باید خودم رو مجبور به این کارها میکردم!الان فکر کنم منظورم رو گرفتید احتمالاً!اگه ابهامی هست بازم توضیح بدم!)اما از اونجایی که هم خدا در و تخته رو خوب به هم جور میکنه و هم همسرم خیلی بیشتر از اونچه که من فکر میکردم باهوش بود فهمید داستان از چه قراره و خودش تو خونه تقسیم وظایف کرد و در نهایت این کارها رو خودش به عهده گرفت بدون هیچ اعتراضی!

جارو کردن و گردگیری وشستن و پخت و پز و حرص خوردن از دست کارهای دختری و از همه مهم تر حموم کردنش جز وظایف تعریف شده ی منه!خوابیدن و غر زدن و حرص دادن در حیطه ی اختیارات تام دخترکمونه!خوردن هم که با هرسه نفرمونه!

امشب دختری بدجوری سعی داشت تو حیطه ی اختیارات تامش رفتار کنه و اصلاً هم خیال کوتاه اومدن نداشت!در ضمن من و همسرم هم تصمیم داشتیم بعد از نود و بوقی فیلم عروسیمون رو ببینیم!فیلم رو گذاشتیم!اولش براش جالب بود و شروع کردن به نانای کردن!خیلی برام عجیب بود که چهره ی من رو با اون همه آرایش تشخیص میداد و میگفت مامان!شاید هم از صدام من رو میشناخت!خدا عالمه!خودش که الان زبون درست حسابی نداره که ازش بپرسم از کجا من رو شناخته!اما بعد که جذابیت همه چیز واسه ش از بین رفت و صحنه ها و موزیک براش عادی شد،چه رشوه ها که از من و همسرم نگرفت برای دیدن این دو ساعت فیلم و چه سواری ها که ندادیم ما دو تا به این دختر که تصمیم داشت قدمی از اونچه که تو چارچوب اختیاراتش بود کوتاه بیاد!تصور کنید من و همسرم رو به نوبت و همزمان در حال دیدن فیلم عروسی بع بع کنان دور خونه و دخترک هم که اون بالا رو کمرمون نشسته و ما دو نفر رو با خر مشدحسن اشتباه گرفته بود!البته دور از جون هردومون!اما تعارف که نداریم!

 بعد نوشت:انقدر به من ایراد نگیرید شمایی که نه مشدحسن رو میشناسید نه خرش رو!از کجا میدونید؟شاید جدیداً خر این بنده خدا بع بع میکنه!