پشت صفحه ی مانیتور عکس دخترکمونه!با اشتهای خیلی زیادی داره بلال گاز میزنه!یکی از دستهاش رو بالای اون گرفته یگی دیگه رو هم کمی پایین تر!چقدر چشم های سیاهش قشنگه!دو تا ستاره ی کوچولو که به من زل زدند!این عکس رو علی تو چند روزی که من و دخترمون تهران بودیم گذاشته تا کمتر دلش براش تنگ بشه!اما انگار دیدن عکسش تو این ساعت از روز و حالا که گرفته خوابیده من رو دلتنگ تر میکنه!

این همه دوست داشتن!عشق من به اون تموم نشدنیه!بدون اغراق میگم!

نمیدونم بعد ها که بزرگتر بشه اون هم من رو اینقدر دوست داره یا نه؟!توقع زیادی هست اگه این همه دوست داشتن رو ازش بخوام!یک چهارم این مقدار هم برای من کافیه!

اگه شمایی که داری وبلاگم رو میخونی یه خانوم هستی اما تا الان مادر نشدی و یا اگر از آقایون هستی،نگو حسم رو میفهمی که هیچ وقت باور میکنم!من هم قبل از مادر شدنم از این ادعاهای واهی زیاد داشتم که من آدم با احساسی هستم و میتونم احساس همه ی آدمها رو درک کنم!

چند روز دیگه دخترکم هجده ماهه میشه و نوبت به واکسن این دوره میرسه!همون چیزی که از ماهها قبل براش تب و لرز میکردم!کاش طوری میشد که تا رسیدن به اون روز کمتر بهش فکر کنم!خدا به خیر کنه اون چیزی رو که قراره برای من مادر و دخترکم پیش بیاد!میترسم روز موعود برسه و من از شدت دلهره دخترک رو نبرم برای زدن واکسن!از بس که مادران مهربان و دلسوز و باتجربه ما مادرهای جوونتر رو از عوارض این واکسن می ترسونند!فعلاً که دارم خودم رو با جمله ی "این کار برای سلامتیش لازمه" دلداری میدم!البته اگه تا اون روز بتونم این جمله رو تو سرم فرو کنم!