دیشب رفتیم پارک خیر سر عمه آخریمون!دختری اونجا انقدر جیغ زد که همه ی اون هایی که اومده بودن حال و هوایی عوض کنند و بادی به سر مبارکشون بخوره ترجیح دادند جمع کنند برند و از آرامش نسبی خونه ی خودشون استفاده کنند!فقط ما که باعث و بانی این همه سر و صدا بودیم از رو نرفتیم و باز هم نشستیم!چه اونجا و چه تو خونه باید از ملودی های گوشنواز دختری استفاده میکردیم.پس چه بهتر که تو هوای آزاد میموندیم تا ارتعاشاتش کمتر گوشهامون رو نوازش کنه!مادر همسری عروس خانوم رو دعوت کرده بودند پارک و ما هم که کلاً از اول تا آخر دنبال دختری در جست و خیز بودیم!تنها دلخوشیمون از این همه دویدن و بالا پایین پریدن دست پیدا کردن به اندام مناسبه که فکر نکنم این هم عایدمون بشه!

 آخر شب انگار آه همه ی همسایه های پارکیمون دامن من و همسرم رو گرفت و تا صبح به خودمون پیچیدیم از سردرد!انقدرم این یه وجب بچه خوش ولوومه که خدا میدونه!دخترک که اصلا هم خیالیش نبود شب رو خوش و خرم خوابید و سر صبح بیدار شد و شروع کرد به بازی!انگار بعد از اون همه سر و صدایی که راه انداخت خواب دیشب حسابی بهش چسبید و الان هم بعد از چرت کوتاه عصر گاهی سر کیف و خوشبخت و خوشحال از مامیش تقاضای تاب تاب اباجی داره!

یکی به من بگه که آخه چه کنم با این یه دونه دختر؟!!!

بی ربط نوشت:خدا از رو زمین ورم داره با این کامنتای نامربوطی که بعضی هاتون میذارید!اگه با خودم کنار اومدم تاییدشون میکنم!گفتم بعضی ها تون!من که میدونم الان همتون به خودتون میگیرید!