با نوشتن پست قبل تر از قبل و اینکه بعضی هایتان رفتید و دیگر پیدایتان نشد دچار عذاب وجدان شدیدی شدم و بی تعارف بد جوری به غلط کردم افتادم!طوری که احساس کردم از دستتان دادم!متاسفانه پست قبل تر از قبل را در شرایطی نوشته بودم که به دلیلی نگفتنی دچار بیماری خود شیفتگی مزمن شده بودم و حالا که اثر این بیماری با علاج(که علاجش گذشت زمان بود!)از جانم رخت بربسته خیلی متاسفم!برای شما نه!برای خودم که انقدر بی جنبه ام!فکر کردم وقتی آدم در آستانه ی سالگرد ازدواجش قرار میگیرد باید خودش را خیلی تحویل بگیرد و حالا که روز مذکور گذشت و به امروز رسید میبینم خیلی هم از این خبرها نبوده و نیست!الان به این نتیجه رسیده ام که ممکن است لازم باشد آدم تو بعضی موقعیت ها خودش رو تحویل بگیرد اما دلیل نمیشود که دیگران هم تو اون موقعیت همون قدر او را تحویل بگیرند!

شرمنده که از شما خواستم جلوی در عوارضی تهران برای من و دخترکم و دختر عمو گاو و گوسفند و بز قربانی کنید!اصلاً من را چه به این حرفها!

راستی بعضی هایتان که این روز ها نمی آیید و به من سر نمیزنید دلیلش چیست!شاید خواننده ی خاموش من شده اید و شاید آرزو دارید در اینجا را خیلی زود تخته کنم تا از شر من و خذعولاتم راحت شوید!بخاطر خدا هم که شده چراغ هایتان را روشن کنید!قول می دهم که دیگر از این قبیل کارهای اضافی نکنم!

یک دنیا ممنون از همه ی شمایی که سالگرد ازدواجم را تبریک گفتید و باز هم ممنون از شمایی که این روز را تبریک نگفتید!

پی نوشت:این پست رو به نسبت پست های قبل تر کمی ادبی نوشتم تا جایی گوشه ی قلبهای مهربانتان پیدا کنم بلکن من را ببخشید!

بعدتر نوشت:دقت دارید که تو این سه پست اخیر بدجوری به پیسی بی عنوانی خوردم و به روی خودم هم نمیارم!