سلام

تو خانواده ی مادریم یه  زن و شوهر هستند.خانوم بنده خدا که از سادات هم هستند سالها قبل در اثر سکته قسمتهایی از بدنشون فلج شد و به تدریج قدرت تکلمشون رو هم از دست دادند.نسبت به اطرافیانی که بیشتر کنارشون هستند میتونن منظورشون رو برسونند اما برای ما که گهگاهی ایشون رو میبینیم فهمیدن صحبت هاشون سخت و تقریبا ناممکنه.این خانوم و آقای محترم دایی و زندایی مادرم هستند.اون زمان چون کوچکتر بودم خیلی به خاطر ندارم اما اونطور که شنیدم این زندایی ما یه خانوم فوق العاده خوش مشرب با سلیقه و مهمان نواز و بامحبت بودن اما متاسفانه بیماری مذکور تا حد زیادی قوای بدنیشون رو تحلیل برده و توانایی هاشون رو از دست دادند.بهونه ی نوشتن این پست دیدار امشبمون و رفتنمون به خونه این دو عزیز بود.هدف اصلی نگارشم هم تجلیل از همسر این خانوم بود هرچند که میدونم هیچ وقت این مطلب رو نمیخونند.بیشتر از شانزده ساله که ایشون و دخترشون از این سادات خانوم مراقبت میکنند ومن هیچ گاه ندیدم ناشکری کنند که چرا این اتفاق براشون افتاده.اونقدر تو نگهداری از همسرشون وسواس به خرج میدن که به همسردوستی و مهربانی شهره ی اقوام شدن.احساس میکنم خدا این مرد رو به سخت ترین شکل ممکن امتحان کرده و ایشون هم از این آزمون سخت به بهترین نحو سربلند بیرون اومدن.هروقت بهشون فکر میکنم و خودم رو به جاشون میگذارم همه ی وجودم میلرزه.یک روز و دو روز نه!چندین ساله که این خانواده با بیماری این خانوم کنار اومدن و هرچند سخت و به نظر من غیر ممکن این شرایط رو پذیرفتند.اونوقت من خودم رو میگم و به شمای خواننده هم کاری ندارم تو کوچکترین مشکلات دست و پامون رو گم میکنیم و خودمون هم مشکلی رو به مساله پیش اومده اضافه میکنیم و کلا موضوع واسمون لاینحل میشه.

خدا چه صبری به این خانواده داده که از همه ی خوشی هاشون میگذرن و با لبخند مادر مهربون خونه انگار شیرین ترین تبسم دنیا رو تجربه میکنند.کاش ما که هنوز گرفتار مشکلات ریز و درشت نشدیم توقعمون رو از هم کم کنیم.کاش صبورتر باشیم.کاش مهربان تر باشیم.کاش قدر با هم بودنمون رو بیشتر بدونیم.معلوم نیست آینده ای هست یا نه!حال رو بچسبیم!