تا الان سه تا مدرک یا گواهینامه یا هر چی که اسمش رو بذارید گرفتم که هیچ رقمه به کارم نیومده!

مدرک لیسانس حقوق قضایی!

گواهینامه ی هلال احمر!

گواهینامه ی رانندگی!

گرچه مامان جانم برای اینکه مطمئن باشند برای جلب خواستگار بیشترو بالا بردن آمار حداکثری،حداقل از پنج تا از انگشت های دست دخترشون هنر میباره تلاش مستمری داشتند که مدرک آرایشگری و خیاطی رو هم به موارد بالا اضافه کنند و تا کنون تلاششون بی نتیجه مونده!

اما توضیح بندها:

اولی رو که فعلاً ولش کن چون احتمالاً تا دوباره هوس جنبیدن به سرم نزنه و نخوام بشینم درست حسابی درس بخونم اون هم از من بی عار تره!حتی فرصت نکردم قابش کنم و بزنمش به دیوار!

دومی رو هم که بازم ولش کن!در مواقع ضروری و سوانح طبیعی و غیر طبیعی که به شکر خدا تو مملکت ما هم کم نیست ممکنه به کارم بیاد!

اما سومی که همانا قدما تصدیق نامیدندش و حالایی ها گواهینامه ی رانندگی!دیدم بدجوری تو خونه افتاده و داره خاک میخوره!تو هفته ی قبل که مامان جانم اومدند اصفهان و چند روزی پیشم موندند به خودم جرات دادم و وقتی گفتند که میای بریم خونه ی خاله جانت سر بزنیم در پاسخ گفتم البته که میریم و با ماشین خودمون هم میریم!این جمله ی دوم حاصل درگیری های ذهنی ماههای اخیرم بود که با خودم کنار نمیومدم و میخواستم خودم رو مجبور به رانندگی کنم!از من اصرار و از مامان جان انکار که حالا چه کاریه!با تاکسی میریم!ماشین رو از پارکینگ آوردم بیرون و با اولین استارت خوردم تو در همسایه بغلی و بعد ماشین خاموش شد!با اعتماد به نفس کامل دوباره استارت زدم و ککم هم نگزید!نی نی رو داشته باشید تو بغل مامان که زل زل به هنر نمایی مامان خانومش نگاه میکنه!خوشحال بودم که موفق شدم بر وحشتم غلبه کنم و لحظه ای بعد من و مامان و نی نی سوار بر رخش زیتونی رنگمون حرکت کردیم!

بدبختی اینکه بعد از این همه مدت که پشت فرمون نشسته بودم به هیچ وجه دلم رضا نمیداد آروم برم اما مامان جان وقتی کم کم تونست آب دهنش رو قورت بده و مطمئن شد که نه بابا بنده یه چیزایی از رانندگی حالیمه شروع کرد به تشویق دخترک کله شقش!که آروم برو و بوق بزن و راهنما یادت نره!

رسیدیم به چهارراهی که همه ی دلهره من از اونجا ناشی میشد!نمیدونید تو این مدت کوتاه چقدر نذر و نیاز کردم و دوازده امام و چهارده معصوم رو به کمک طلبیدم تا به سلامت از اونجا رد بشیم و در ضمن آبروی نداشته من هم تا حدی جلوی مامان جانم حفظ بشه!باور نمیکنید اگه بگم چشم هام رو لحظه ای بستم و بعد باز کردم و بلند یه یا ابالفضل گفتم و رفتم بین اون همه ماشین!شک ندارم که همون هم به دادم رسید و  بعد از گذشت از اونجا تا حدی اعتماد به نفس از دست رفته ی خودم رو به دست آوردم!نهایتاٌ بالاخره رسیدیم منزل خاله خانوم!

برای برگشت دلهره ی بیشتری داشتم!از اون مسیر کامیون و ماشین های سنگین زیاد عبور میکرد!تا سر خیابون رو خوب اومدم اما دوباره نزدیک تقاطع دست و پاهام به طور همزمان رفت رو ویبره!بین یک عالمه ماشین که پشت سرم گیر افتاده بودند از ماشین پیاده شدم و به دختر خاله گفتم اینجا رو من میترسم!به خدا یه قدم جلوتر نمیرم!و خلاصه آبروریزی کردم حسابی!اون قسمت رو اون نشست و بعد پیاده شد و دوباره خودم نشستم!به این ترتیب تمام اعتماد به نفسم دود شد و رفت هوا به سلامتی!همون یک ذره ای که اون نشست همه ی جراتم رو لگد مال کرد!البته اصرار از من بود و مقصر هم خودم بودم که به اون اتکا کردم و نخواستم اون قسمت رو خودم برم!حالا من دوباره جرات ندارم ماشین رو از پارکینگ بیارم بیرون!

اما چیزیکه چند سالیه ذهنم رو مشغول کرده اینه که چرا این آقایون انقدر به طرز رانندگی خانومها ایراد میگیرند!هر آدمی باید از یه جایی شروع کنه خوب!بالاخره هر آدمی تا میاد رانندگی یاد بگیره میزنه چار تا ماشین رو له میکنه و نهایتاً یکی دو نفر رو هم برای کمک به عزرائیل میفرسته اون دنیا خوب!اما بالاخره یاد میگیره که!غیر از اینه؟!

پی نوشت:به زمان ارسال این پست توجه کنید لطفاً!