عصر از سر کار اومد و مطابق معمول هر روز شکمش زودتر از خودش!طبق برنامه ی روتینش  اول رفت سر گاز و شروع کرد به غر زدن که سمیه جون شام چی داریم!در حالیکه دختری رو داخل دستشوویی میشستم داد زدم:عزیزم قرمه سبزی یک هفته قبل!که مامان جان مرحمت فرمودند پختنش رو!مگه خودت سفارش ندادی!دوباره هوار زد که ای بابا بازم غذای تکراری!من هم گفتم نوش جونت عزیزم!بخور!تا تو باشی موقع پیمانه کردن هر چیزی مثل بند تنبان از هر جایی که ولت میکنم در نیای و سرک نکشی تو قابلمه که ای بابا کمه!این یک دفعه رو زیادتر درست کن!حالا کی قرمه سبزی رو پیمونه میکرده فقط خدا میدونه!

شام رو کشیدم و دختری هم شروع کرد که برنامه ی معمولش رو اجرا کنه!فکرش رو خوندم!با خودش میگفت:اول میرم سراغ قابلمه!نه انگار پارچ دوغ بهتره!ظرف سالاد هم بدک نیست!بالاخره بعد از مشورت با خودش به نتیجه رسید و از پارچ دوغ شروع کرد!بعد از اینکه آزمایش های اندازه گیری حجم و چگالی همه ی اجسام داخل سفره اعم از نمکدون و قاشق چنگال و حتی ظرف سبزی خوردن رو تو محتویات پارچ انجام داد اون رو دمر کرد و بعد فرش های نازنینم بود که به فنا رفت!هرچی من میگم فلان چیز اون تو جا نمیشه!قبول نمیکنه!میخواد همه رو خودش با آزمون و خطا امتحان کنه!تو مرحله ی بعد نوبت به قابلمه ی خورشت رسید!ملاقه به دست اومد بالا سرش!فقط هم میزد!دنبال چی میگشت خدا میدونه!

همونوقت بود که از شانس بیچاره ی من بخت برگشته پیام بازرگانی شروع شد و دختری شروع کرد به نانای کردن با هزار ناز و کرشمه!اون هم با ملاقه ی آغشته به خورشت!به خدا همه جوری میرقصیدا!هرچی حرکات دست اون بیشتر به مراتب خونه هم قشنگتر و قشنگتر!چی میگن به این رقصا!آهان بلرین هم میرقصید!به رقص سنتی هم علاقه داشت!کمی هم برره ای رقصید!

خیر سر عمه وسطی چند وقت دیگه باید عروس پا گشا کنم!همون زنعمو جان رو!هی من حرص میخوردم و اقصی نقاطم رو جرواجر میکردم!هی باباش میخندید و ازش فیلم میگرفت!احتمالا برا سر قبر من!میخواست آجان برا علت مرگم پاپیچ خودش و دخترش نشه احتمالاً!

حالا شاید بولوتوثش تا چند وقت دیگه تحت عنوان "جدبدترین نوع رقص اونم با ملاقه "پخش شد!اگه همچین چیزی دیدید اونی که داره جلوی تلویزیون قر میده دختری منه!الان خودم هم دیدمش!خاک بر سرم باباش اون وسط با شلوارک چی کار میکنه آخه!

اینم بگم!نه که ما میز ناهار خوری نداشته باشیما!نه!فقط از دست این دختری به صرافت میوفتیم اگه گهگداری هوس استفاده ازش به سرمون بزنه!

این یکی رو هم بگم!نه که بی فرهنگ باشیم،قابلمه رو بیاریم وسط سفره!نه!اتفاقاً خیلی هم با کلاسیم!فقط میخوایم علی خان واسه غذا کشیدن زیاد به زحمت نیفتند!همین!

این چند روز که پیدام نبود و از صفحه ی روزگار کمرنگ شده بودم و بلکن محو!رفته بودم پی خوندن این رمان های عشقولانه ی دهه ی شصت!این که هیچ کدومتون سراغم رو نگرفتید الا یک نفر بماند!اینم که کسی نپرسید نویسنده ی وب روزها مرد یا زنده است باز هم بماند!اما چه حال و هوایی داره عشق های دوره ی نوجوونی!گاهی با خودم فکر میکنم کاش من و آقای مربوطه تو نوجوونی عاشق هم شده بودیم!انگاری اونجوری بهتر بود!

برای این که مطمئنتون کنم جامونده ای،وامونده ای،پس مونده ای نمونده اینم بگم که بنده یک غلطی کردم هوس کردم موقع تایید کامنتها به یک به یکشون جواب بدم!اما حالا میبینم اصلاً وقت این جینگولک بازی ها رو ندارم!بابا ما بچه داریم!این کارا به ما نیومده!قسم میخورم با خوندن دونه به دونه ی کامنت هاتون هرچند که تعدادش کمی بیشتر از تعداد انگشت های دستمه ته دلم قنج!غنج! به هر حال همون قنج میره!همین جا از تک تکتون تشکر میکنم و میگم که الهی قربونتون برم من!اگه لازم باشه گزینشی بهشون جواب میدم و یک دنیا ممنون از تک به تکتون هستم!نه!از تک تکتون یک دنیا ممنون هستم!حالا بهتر شد انگار!