نمیدونید چقدر خودمو به در و دیوار زدم تا پرشین بلاگ این پست رو منتشر کردعصبانی 

سلام

با نوشتن پست قبل و اینکه توروخدا به دادم برسید مردم از بیکاری بعضی هاتون پیشنهادای خوبی دادید که به حق ارزش فکر کردن بهشون رو داشت اما با مسافرت پیش بینی نشده ای که البته خیلی هم خوب بود ولازم  نتونستم کاری از پیش ببرم.بر خلاف پست قبل اونقدر مطلب واسه نوشتن دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم.تهران که بودم اومدم دو تا پست نصفه نیمه نوشتم اما وقت واسه ارسال کردنش نبود.میخواستم از این موضوع بنویسم که بعضی بچه ها که ازشون توقع نوشتن یه سری مطالب خوب و پرمایه رو داری گاهی میان پستهایی میذارن که آدم ازشون کمی ناامید میشه چون مطالب قبلشون اونقدر خوبه که خواه نا خواه توقعش ازشون بالا میره.یعنی حداقل نگاهش عوض میشه.تو این جور مواقع حتی اگه پستشون رو کامل بخونم اصلا از خودم ردی به جا نمیذارم و سعی میکنم به خودم بقبولونم که این پست واسه این دوستم نبود.میخواستم بنویسم امسال وقتی تو حرم امام رضا قدم میزدم چه حال و هوای متفاوتی داشتم.میخواستم بنویسم از آغازین لحظه های سال نو یه نیروی درونی بهم میگه امسال سال خوبی خواهم داشت.سالی که برام پر از اتفاقات خوبه.سالی که دنبال یه تغییر بزرگ تو زندگی خودم هستم.سالی که از آغازش برام نوید بخش شادی بوده.امسال رو دوست دارم.تو سال نو سعی میکنم بهترازاونچه که پارسال بودم باشم.

حالا میخوام برم سراغ اونچه که بهم گذشت و موضوع اصلی این پست.به سبک انشاهای دوران مدرسه"تعطیلات خود را چگونه گذراندید!"

قبل از تحویل سال که رفتیم تهران و چند روز اول رو تو خونه ی پدری گذروندیم.بعد رفتیم" طرق "که همون روستای آبا اجدادی پدرم هست و اونجا هم باز مهمون پدرومادر بودیم.بعد اومدیم اصفهان و از اینجا تصمیم گرفتیم به مشهد بریم.البته بابا اصرار داشتن به سمت جنوب بریم و ما فرزندان حرف گوش کن دوست داشتیم بریم مشهد.بالاخره زبون من و اصرار داداشا و داماد گرام  چربید واز   روز هفتم نوروز راهی مشهد شدیم و این سفر و زیارتش عجیب بهم چسبید.با وجود سختی های راه و دندون در آوردن و نا آرومی  نگار واینکه تو راه خیلی اذیت شدیم سفر خوبی بود.با خانواده خودم رفتیم و سه شب مشهد خوابیدیم.نگار دوست داشت تو همه ی لحظاتی که از خونه بیرون بودیم خودش راه بره و از قدم زدن تو صحن ها خیلی لذت میبرد.به سرعت راه میرفت و من وعلی و دایی ها هم به دنبالش!خودتون تصور کنید یه بچه داره راه میره و دو سه تا بزرگتر هم تند تند دنبالش میرن که یه وقت زمین نخوره یا راه رو اشتباه نره!خیلی وقتا به هیچ وجه زیر بار اینکه بغلش کنیم نمیرفت و با جیغ و گریه ما رومنصرف میکرد!

این چند روز که توهمه ی لحظه ها با خانواده م بودم باعث شد بهشون عادت کنم و پیامد اینهمه با هم بودن یه دلتنگی مداومه که تا این لحظه با من همراهه اما اعتراف میکنم که هم من و هم علی دلمون واسه زندگی سه نفرمون تنگ شده بود.

ظهرروز سیزدهم بعد از خوردن ناهار خانواده کوچیک سه نفریمون سوار ماشین شد وبه سمت اصفهان راه افتاد.مامان موقع خداحافظی گریه میکرد اما من برخلاف اکثر مواقع سعی کردم محکم باشم.میدونم که بعد از هر سختی ای خوشی هست پس تلاش کردم محکم باشم.همیشه دوست داشتم دل نازک نباشم وازاینکه اشکام خیلی زود سرازیرمیشد از خودم ناراحت میشدم.اون لحظه گریه نکردم اما وقتی نزدیک قم علی آهنگ غمناک کذاشت دیگه دست خودم نبود ناخوداگاه اشکام سرازیر شد انگار من همون آدمی نبودم به خودم قول دادم این بار رو محکم باشم.روم رو به سمت بیرون کردم که علی متوجه نشه و گریه کردم اما خدا رو شکر تونستم زود خودمو جمع و جور کنم.تابلو شدم اما دوست نداشتم علی به روم بیاره و دلجویی کنه!

از وقتی که رسیدیم همش در حال جمع و جور کردن و مرتب کردنیم.انگار تازه واسه ما اول عیده.باید چند جایی عید دیدنی بریم و منتظر باشیم تا یه قومی بیان بازدیدمون.