وقتی با حرص هرچه تمامتر استن رو روی ناخن های لاک زده م میکشم یه جوری که خیلی خوب صدام رو بشنوه میگم علی!چی میشد میتونستم با لاک نماز بخونم!لبخند میزنه و چیزی نمیگه!این بار بلندتر از دفعه ی قبل داد میزنم که علی!حوصله ندارم پاکشون کنم!اونم همونطور با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاهم میکنه و بازهم لبخند میزنه!نمیتونم بگم معنی این رفتارش و سکوتش رو نمیفهمم!اما دوست دارم یه چیزی بهم بگه یا حتی باهام بحث کنه!گاهی اونقدر دلم میخواد بچگی کنم که خودم از خودم خجالت میکشم!گاهی اونقدر محتاج امر و نهی دیگران میشم که از خودم لجم میگیره!

اما گاهی تو همون اوضاع احوال اگر ازم خواهش کنند یا التماس که فلان کار رو نکن یا این کار رو بکن،هیچ فرقی برام نمیکنه!این جور مواقع فقط دلم میخواد کار خودم رو بکنم و نه تنها نظر دیگران برام اهمیتی نداره!فقط و فقط به خودم فکر میکنم و حتی دیگری رو هم ابداً نمیبینم!تو اصفهان همچین وقتایی میگن طرف رگ آشیخیش گل کرده!یعنی فوق العاده لجباز و یک دنده شده!مواظب این رگتون باشید چون احتمالاً تو اقصی نقاط شما هم یکی دو تا از این رگ ها وجود داره!وقتی این رگ قلمبه بشه دیگه دست خودتون نیست که چیکار میکنید و چی می خواید!