امروز داشتم مقدمه ی دیوان فروغ رو میخوندم!دلتنگ شعرهاش شدم و جسارتی که داشت تو بیان احساسش!نمیگم کاملا این نوع جسارت رو میپسندم و تاییدش میکنم اما به عقیده من ما خانوما نباید تا این حد از بیان احساساتمون حالا از هرنوعش که باشه واهمه داشته باشیم!در ضمن شور بودن زیادی رو هم نمیپسندم اما خوب نباید طوری زندگی کرد که دیگران و از آن جمله همسرمون یک وقت یادش بره که ما هم آدمیم و نیازهایی داریم!

میدونید چی میخوام بگم!اصلا من از اول میخواستم در مورد دلتنگی هام بنویسم و این که این روزها مدام احساس خفگی میکنم!دلم میخواد اونقدر فرصت داشتیم که مثل اولین روزهای باهم بودنمون برای مدت طولانی سرم رو روی شونه های امنش میذاشتم و عاشقی میکردم!الان خیلی زوده که از اون روزا تا این حد فاصله بگیریم!خیلی بده که این سرعت اون روزها برامون خاطره بشند!خاطراتی شیرین که کمتر تکرار میشند!میدونم که همه ی اینا بخاطر مشغله های زیادی هست که واسه خودمون ایجاد کردیم اما پنهان شدن پشت این دلایل هیچ وقت نتونسته توجیهم کنه!

گفتم تا بخاطر دیر آپ کردن به اسفل السافلین پیوندهای وبلاگ دوستان سقوط نکردیم بیام اینارو بگم و برم!

پی نوشت:کی میتونه انکار کنه که وقتی همسرش بهش میگه دوستش داره و مدام بهش لاووو میده از زندگی لبریز نمیشه!کی میتونه انکار کنه که وقتی همسرش رو گونه هاش بوسه میزنه از شوق لبریز نمیشه!واسه ی چی انقدر تو روزمرگی غرق شدیم!