امروز برای دومین بار تو تاریخ بچه داری شانزده ماهه،دخترم ازم جدا شد.برای چند ساعت!عمه جونش اومده بود اینجا و موقع رفتن با گریه و زاری خواست دنبالش بره!دختر کوچولوی من دنبال عمه ش رفت و من با اینکه در مقابل خواسته ش مقاومت خیلی زیادی نکردم بدجوری از خودم دلگیرم!انگار یه تیکه از روحم با رفتنش کنده شد و من الان دارم تو گوشه گوشه ی خونه دنبالش میگردم!نمیدونم این همه وابستگی واسه ی هردومون خوبه یا بد!اما از اونجاییکه همیشه باهام بوده الان این احساس دست از سرم برنمیداره!شاید با خودتون فکر کنید که من دیگه خیلی شورش کردم اما خوب دست خودم هم نیست.هرروز به امید دیدن چهره ی پاک و معصومش از خواب بیدار میشم و تا شب تو همه ی لحظه ها کنارمه!از درسم فاصله گرفتم اما میدونم که ارزشش رو داره!حداقل تا وقتیکه از آب و گل دربیاد!میخوام تا جایی که میتونم مادر خوبی براش باشم!

دیروز فرشته ی قشنگم رو بردم پیش دکترش و وقتی گفتم اصلا میلی به نام گرسنگی تو دخترکم وجود نداره!خندید و گفت موفرفری ها همشون کله شقند!راست میگه!حداقل در مورد دخترک مووزوزی من این مورد به شدت صدق میکنه!اگر بهش اصرار کنم که غذا بخور کلاً بی خیال خوردن میشه!و اگه بازهم بهش اصرار کنم دست به اعتصاب غذا میزنه!میگم بچه داری هم سخته ها!تو اوج عصبانیت باید فقط به بچه لبخند بزنی!من نمیدونم چرا بعضی از بچه ها انقدر آروم و بی دردسرند!تازه اغلب خیلی خوب هم غذا میخورند!

دوست ندارم خیلی آروم باشه اما کاش خوب غذا میخورد تا منم با دل امن زندگیمو میکردم.به هر حال همینه که هست!فقط میتونم خدارو شکر کنم و بگم فرشته ی موفرفری من،جوجه ی کوچولوی من،خیلی خیلی دوستت دارم و به شدت دلتنگتم!