در روزگاری نه چندان دور و در شهری نه چندان نزدیک به پایتخت،خانوم و آقایی زندگی میکردند که زن در جمال و زیبایی نظیر نداشت!مردش هم بد نبود ولی خوب زن خیلی خیلی بهتر بود!شاید چون نویسنده داستان بانویی هم جنس دوست یا فمنیست است زن را بسی زیباتر میدانست!

مدت مدیدی از ازدواجشان نگذشته بود که خداوند به آنها فرشته ای قند عسل عطاکرد!پدر و مادر طفل را ناز بانو "نگار خاتون"نام نهادند!

از زیبایی اش چه بگویم که شرحش نگفتنی است و شکلش با پدرش به سان سیبی بود که به دونیم کرده اند!راستش را بخواهید پدر در برورو قیافه ی در خور توجهی نداشت!

مادر که همان سمی بانو بود در نخستین نگاه و به گاه دیدن فرزند بانگ بر آورد که ای وای!مرا چه شد؟!چه مرارتها که در آن روزگار به خود ندادم و چه مشقت ها که نکشیدم!از چه روی این نوزاد اصلاً به من نرفته است؟!هرکس هم که برای دیدن نوزاد می آمد از دور ندا درمیداد که ای وای!چقدر این نوزاد به مانند پدرش است و نمک بر زخم سمی بانو میریخت بدرقم!

روزها از پی هم میگذشتند و "نگار خاتون" با گریه های گاه و بی گاه خود پوست از سر این پدر و مادر بیچاره میکند!باز هم بدرقم!

چون طفل به شش ماه رسید مادر گفت:دانم که اگر غذای کمکی را شروع کنم وضع بهتر خواهد شد!حتماً طفل گرسنه میمانده!پس شروع کرد به طبخ سوپ سبزیجات و فرنی و حریره بادام!

اوایل طفل خوب می خورد اما بعد از مدت کوتاهی دست زد به اعتصاب غذا از هرنوعی که بود!و بدین ترتیب مادرش را دق می داد و مرگ می داد و دق می داد و مرگ می داد!بیچاره سمی بانو!هنوز هم متوجه نبود که طفل معصوم مبتلا به بیماری رایج کولیک شیرخواری است!

روزی از روزها مادرش بر آن شد که سفره ای بیندازد عظیم و به درگاه خداوند نذر کرد که چندین نفر را اطعام کند از فقیر و غنی!بلکن نازبانو  نگارخاتون گرسنه گردند!و بعد از ادای نذر بازهم وضع توفیری نکرد!

نازنین نگار کودکی باهوش بود و در آوان شش ماهگی با دیدن یک کودک در گذرگاه ناگهان فریاد برآورد"نی نی"!همه کسانی که آنجا بودند از تعجب گوش هایی دراز درآوردند و نسل اول الاغ ها بدین منوال پا به عرصه ی وجود گذاشت!آنها کف وسوتهای بسیار نثار دخترک کردند طوریکه همه ی گذرکنندگان نزدیک بیامدند تا بدانند این سوت و کف از چه روی است!و بدین سان شد که نسل خران فزونی یافت و از تعداد ستارگان و موران و گنجشک ها هم بیشتر شد!

دخترک از لحاظ قدرت بدنی و شیطنت هم کم و کاستی که نداشت هیچ!از عشوه و طنازی هر تار مویش یک قاتل بود!او را پسر عمویی متین نام بود که به کثرت فکرهای ناپخته در سر میپروراند و در نهایت به او فهماندند که این کج خالی ها تو را چه سود!

نگار در چهارده سالگی به دعوت آکسفورد برای بورسیه اعزام گشت و در بیست سالگی با مدرک پروفسورا به میهن خویش بازگشت و خدماتی شایان ارائه کرد!

اگر مجال باقی بود شاید نویسنده از آن زمان به بعد را در فصلی نو نگارش کرد و خیال همگان را بابت آینده ی دخترک راحت کرد!شاید هم نکرد!