ساعت نزدیک به سه نیمه شبه!خوابم نمیبره!احساس آدمی رو دارم که یه گاوه درسته قورت داده!البته گلاب به روی شمای خواننده و نزدیک به جون من نویسنده!به هر حال این وضع حال و احوال این لحظه ی بنده است،متاسفانه!
یه روز که با این ننه و بابای جان جانانمونیم مثل این دختر ندیده ها انقدر خوراکی تو حلق آدم میکنند که این شده توصیف حال الانم!
دیروز راه افتادیم به سمت طرق!تو رو جان خودتون این بار دیگه نپرسید طرق کجاست که تا به حال سیصد دفعه توضیح دادم!
هنوز سپیده ی صبح نزده با یک سینی بزرگ "نون تو"در اتاق رو میزنند که چی!بفرمایید براتون صبحانه آوردیم!بهتون بگم نون تو چی هست؟!
"نون تو "نونی هست که تو خامه و سرشیر محلی کاملاً خیس خورده و اونقدر با خامه عجین شده که حالت نون بودن خودش رو از دست داده و بیشتر شکل و شمایل خامه به خودش گرفته!
بابای دختر دوستمون که سینی رو آورد دم در اتاقمون(از اونوقت که من و علی تو اون اتاق عقد کردیم سندش رو به نام خودمون زدیم و صاحبش شدیم!البته بقیه میگن که در مورد مالکیت اون اتاق الکی تقلا نکنید که واسه اون داداشیس!فعلا ما دو تا یه ادعاهای واهی ای داریم در موردش!)تا محتویاتش رو دیدم هول کردم و همسری رو بیدار کردم و گفتم علی بلند شو که این صبحونه گیر پادشاه هم نمیاد!هنوز حرفم تموم نشده بود که علی خان شکمو با سابقه ای که از دفعه ی قبل تو ذهنش بود بلند شد و چارزانو نشست!هر دومون مثل از قحطی در اومده ها حالا نخور کی بخور!
خلاصه دلی از عزا در آوردیم و علی آقا دوباره خوابید!
ظهر هم که عمه جان زحمت کشیده بودند و واسمون دلمه درست کردند!از دستپختشون نمیشد گذشت پس بنده به خاطر اینکه دلمه ش خیلی خوشمزه بود اون رو هم در حد مرگ خوردم!
بعداز ظهر هم مامان خودمون آش رشته درست کرد که اونم خودم از قبل سفارش داده بودم!نمیشد کاریش کرد!به ناچار!سه تا بشقاب هم آش رشته خوردم! عصر هم که توت و دوغ و چای!این شد که این شد!
الانم دختری بعد از اینکه امروز و دیروز یه دل نیمه سیر آقاجونش رو دید و یک عالمه شیطونی و هیاهو کرد گرفت خوابید!
الهی بمیرم من که انقدر امروز چیز میز خوردم!فکر کنم درد بی درمون گرفتم احتمالاً!تازه الان نسبت به سر شب خیلی بهترم.فکر کنم هم سردیم شده!هم گرمیم!فعلا برم یه خاکی بر سرم کنم و برگردم!
شماها اینو نخونید!پی نوشت:جواد جان میگما اگه این پست رو برا مامان خوندی آروم آروم بهش بگو اون ظرف فریزری بود که تازه خریده بودی و نمیخواستی به من امانت بدیش،همون که بابا مجبورت کرد رو میگم!همون که خیلی دوستش داشتی!خوب!درش یک مقداری کلهم رحمت ا... شد!به خدا تقصیر من نیست فلاکس افتاد روش و پاره شد خوب!
