دلم گرفته!از اینکه یه عده احساس کنند من آدم احمقی هستم حالم بد میشه!

از اینکه رفتم و تو این ا ن ت خ ا ب ا ت فرمایشی که نتیجه ش از قبل معلوم شده بود شرکت کردم از خودم دلگیرم!

اصلا حس و حال پرنده ای رو دارم که تو یه اتاق کوچیک اسیر شده و مدام خودش رو به در و دیوار میکوبه تا برای خلاصی راهی پیدا کنه!هر چند که میدونه عاقبت با ضربه هایی که برای رهایی به جسمش وارد میکنه از بین میره!اما تو اون شرایط موندن رو هم نمیتونه تحمل کنه!البته من با اون یه تفاوت بزرگ دارم و اون اینکه من خودم به خودم ضربه نمیزنم!این ضربه از طرف دیگران داره به من و امثال من وارد میشه!احساس میکنم شدیداً بهم توهین شده!به شعورم!به انسانیتم!

هم خودم و هم شمایی که مدتیه با من آشنایی پیدا کردید میدونیم که آدم لامذهب و بی قیدوبندی نیستم!نمیگم خیلی هم مومن و مقیدم اما لااقل خیلی از خطوط قرمز برام تعریف شده است!

دایی عزیزم که یه جوون هفده ساله بود،تو دوران جنگ شهید شد!و یکی از افتخارات بزرگم اینه که از خانواده ی شهدا هستم.گرچه الان احساس میکنم خون پاک عزیزترین کسم بازیچه ی دست یک عده آدم از خدا بی خبر شده!

الان که دو سه روزی از اعلام نتایج میگذره و کم کم دارم باور میکنم که کلاه به این بزرگی به سر من و دیگرانی که کم هم نیستند رفته تصمیم دارم دیدی رو که سالها سعی کردم به بعضی ها داشته باشم عوض کنم!لازم نیست تصور کنم همه ی دنیا خوبند!لازم نیست ازشون دفاع کنم وقتی خودشون برای خراب کردن خودشون اصرار شدیدی دارند!

نتیجه مهمتری که گرفتم اینه که من خودم رو دوست دارم!گرچه دیگران با بی احترامی به رای و نظرم من رو به هیچ و کمتر از هیچ گرفتند اما حداقل خودم به خودم احترام میگذارم!از دیگران هم توقع دارم فقط تا اوضاع بدتر از این نشده سعی کنند به تشنجات به وجود اومده پاسخ قانع کننده ای بدند و این رو بدونند که مردم شعور دارند!همه چیز رو تجزیه و تحلیل میکنند!با بینش بازی که دارند،دوست دارند  سرنوشتشون رو اونطور که می خواند رقم بزنند!دلسردی و نا امیدی بدترین آفتی هست که میتونه تو جوون امروز رخنه کنه!به نظر من باید بهش بها داد و به شخصیتش احترام گذاشت!