کم نیست چهار سال!کم نیست چهار سال دیدن چهره ای که دوستش ندارم!به دوره ی قبل که نگاه میکنم و آن روزهایی که الان غباری از زمان به روی یک به یکش نشسته بازهم دلم میگیرد!به روزهایی که روز شماری میکردم برای آمدن و رفتنشان!خوشایندتر از آمدنشان برایم،موضوع رفتنشان بود!آن روزها تازه میخواستیم با همسرم پیمان زندگی مشترکمان را ببندیم!پربودیم از عشق و شور و جوانی!پر بودیم از دوست داشتن و دوست داشته شدن!تازه میخواستیم برای کامل شدن خوشی مان کسی را انتخاب کنیم که به دردمان بخورد!به درد خودمان و به درد وطنمان!کسی که دلسوز باشد!کسی که آمارهای من درآوردی از فلانش در نیاورد!کسی که وقتی میگوید دستاورد چهارساله ی من موفقیت در عرصه ی داخلی و بین الملل است حرف هایش به مثابه طنزهای عبید زاکانی برایم خنده آور نباشد!کسی باشد که بتوانم باورش کنم!توانمندی و قدرتش را!کسی که اگرشب هنگام سرش را روی بالش می گذارد و می خوابد لااقل شرمنده ی ملت نباشد!

دیگر نمیگویم دلم برای خودم میسوزد!دیگر نمیگویم دلم برای مردمی میسوزد که چهار سال قبل این راه را به اشتباه رفته اند!دیگر نمیگویم آدم عاقل از یک سوراخ تنها یک بار گزیده میشود!این را میگویم که من ایرانی بارها ثابت کرده ام که گزیده شدن از هرسوراخی کار هرروزم است!اصلا گزیده شدن حقم است!به راحتی آب خوردن فریب میخورم!از همان راحت تر هم دروغ،دورویی و عوام فریبی را باور میکنم!

کم نیست چهار سال دیدن چهره ای که تنها به خیال،خودش را مانند رجایی شهیدمان میداند!اما او کجا و منش رجایی شهیدمان کجا!انگار که مثل رجایی بودن فقط برایش در پوشیدن لباس های ساده تعریف شده!حاضر شدن با همان ظاهر در جاهایی که قرار است از ایران بگوید!حاضر شدن با همان چهره در جاهایی که قرار است ایران و ایرانی را به جهانیان بشناساند!یقین دارم اگر رجایی شهید هم در همین زمان و در همین مسند بود با لباس ها و ظاهر او حتی برای خرید های روزانه اش هم از خانه بیرون نمیرفت!

تازه ساده زیستی و ساده پوشی هم برای خودش تعریف مشخصی دارد!میشود با همان ظاهر ساده طوری در ملاعام ظاهر شد که اطرافیان آدم حالشان بد نشود!میتوان ساده بود طوریکه وقتی دیگران به آدم نگاه میکنند کیف کنند!میتوان هم ساده بود و هم شیک،اما این برای بعضی هایمان تعریف نشده!

پی نوشت:با نوشتن این مطالب قید وبلاگم را زدم،هرچند بعضی از پستهایش را دوست داشتم.اصلا قید همه چیز را زدم!بهتر از آن بود که مثل آدمهای عصا قورت داده مدام احساس خفگی کنم!

بعدتر نوشت:قرار است به هرکس که انتخاب شد احترام بگذاریم و با او احساس همبستگی کنیم!آخر چطور!من که با او یک نقطه ی مشترک هم پیدا نکردم چطور میتوانم خودم را به او ببندم!

اینها همه عوارضی بود که بعد از شنیدن اخبار امروز،بعد از اینکه از دیشب تا حالا دلم مثل سیر و سرکه میجوشید بر من عارض شد!دیروز برای رای دادن و انتخاب کردن به اندازه ی یک رای اولی ذوق داشتم و امروز با شنیدن این خبر به اندازه ی یک جوان در شرف خودکشی در مورد آینده ی نامعلوم کشورم نا امید شدم!

دلیل این که چه شد من و همسرم تا این حد به تفاهم رسیدیم را خوب میدانم!اما اینکه چرا بعضی از ما و این جناب برای یک لحظه هم که شده آبمان در یک جوب(میدانم درستش جوی است!)نمیرود را هنوز نمیدانم!آخر مبدا بستن هر دو پیمان تقریبا یکی بود!