با امروز سه روزه که برگشتم.به همین راحتی به همین خوشمزگی و به همین زودی دلم واسه مامان و بابا و داداشیهام تنگ شد!انگار دوباره مدتهاست که ندیدمشون.از طرفی هم از اینکه برگشتم سر خونه و زندگیم خوشحالم.دلم برای علی عزیزم،برای خونه ی قشنگمون و برای با هم بودنمون تنگ شده بود.دیشب وقتی داشتم شام درست میکردم اومد کنارم و گفت :هفته ی قبل همین وقتا بود که داشتی میرفتی.گفتم آره.همین موقع ها بود.الان که اینجام چه احساسی داری؟گفت:احساس امنیت.یه احساس خوب.احساسی که نمیخوام از دستش بدم.بدجنس بازی در آوردم و فقط بهش لبخند زدم اما خدا میدونه ته دلم چقدر خوشحال شدم از شنیدن این جمله.این یک ذره غرور از اول تا حالا با من بوده.میدونم که اشتباهه اما نمیخوام اونو زیر پا بذارم.همیشه دلم میخواد اگه قراره کسی ابراز علاقه کنه اون اول باشه.دلم میخواد اگه قهر کردیم اول اون واسه آشتی پاپیش بذاره.اگه اون قدم اول رو بیاد بعدش من از هیچ محبتی دریغ نمیکنم اما وای به اون وقت که اونم بخواد پای جای پای من بذاره و برای پیش قدم شدن تاخیر کنه.که این حالت خیلی کم پیش میاد.اونوقته که غرورم صدبرابر و توقعم سه هزار برابر میشه.اونوقته که سمیه بدجنس میشه.اونوقته که دیگه چشماش رو میبنده و دیگه همه چیز رو بد میبینه.بازم میگم میدونم اشکال از منه اما انگار این غرور کاذب از من جدا بشو نیست!دارم سعی میکنم حداقل تو زتدگیم کمرنگ ترش بکنم.تا حالا یه کم موفق بودم اما هنوز از خودم راضی نیستم.

امروز به جون خونه افتادم و تا جایی که شد تمبزش کردم.گرچه علی هم خونه رو همون قدر مرتب که تحویلش دادم نگه داشته بود اما بازم نیاز به تمیز کاری داشت.اعتراف میکنم که تو خونه داری اون هم دست کمی از من نداره.البته تو امور مرتب کردن و اینا و نه آشپزی و ظرف شستن که هیچ وقت طرفش نمیره.

راستی دوستامم دیدم.تغییر خاصی نکرده بودند.همونقدر دوستداشتنی و مهربون و صمیمی.از دیدن دخملی خیلی خوشحال شدند و واسش ذوق کردند.به کارهاش خندیدند و از اداها اطواراش کلی کیف کردند.