تو پست امروز جا واسه یه بحث آزاد گذاشتم که استقبال نشد ازش.بحثش هم اونقدر آزاد بود که حتی عنوان نداشت.میخواستم هر چیزی که میخواید بنویسید.

اما پست امروز:

دیدی بعضی مسافرتا چقدر بهت میچسبه!اونقدر که دلت نمیخواد به این زودیا تموم بشه.هر لحظه ش واست ارزشمنده.نمیخوای هیچ فرصتی رو از دست بدی.امیدوارم همسرم این مطلب رو نخونه اما این سفر خیلی به من خوش گذشت و بیشتر از من به دختری نازنینم.خیلی دلم واسش تنگ شده اما دلم برا خونه ی قبلم هم خیلی تنگ بود.برا اتاقم که بابا و داداشی بعد از رفتنم بدون اونکه دست به دکوری که خودم چیده بودم بزنند فقط فرشش رو جمع کردند و یه عالمه گل های رنگارنگ توش گذاشتند.اون اوایل که تازه رفته بودم بابا وقتی اولین گلدونارو آورد به مامان گفته بود این گلدون سمیه هست.این یکی یعنی علی آقا و اینا هم بچه هاشونند.حالا از اینا منظورش چار پنج تا گلدون دیگه بود.یکی نیست بگه پدر من بی خیال.این روزا کسی از عهده بزرگ کردن یکیش هم برنمیاد.

بعد که مامان بهم گفت که بابا اینو گفتند خیلی دلم گرفت از این همه بی معرفتی که در حقشون کردم.البته به نظر خودم و نه به نظر اونا.بابا میگن همین که تو خوشبختی واسه ما کافیه.همین که تو از همسرت،از شهری که توش زندگی میکنی و از دور و بریات راضی هستی برامون بسه.اما من اینطور فکر نمیکنم.خیلی ناراحتم و همینکه حالا تنها نوه شون ازشون دوره و سر این موضوع هنوز نتونستم با خودم کنار بیام کم مسئله ای نیست. خودم قول دادم که بالاخره یا من اینا رو میکشم اصفهان یا اینکه خودمون جمع میکنیم میام تهران.حالا باید دید کدوم کفه سنگینی میکنه و البته که کفه دختر!بابا برا بعد از بازنشستگی تصمیم واسه تهران موندن نداره و نمیخواد از این به بعد رو تو شلوغی و آلودگی و ترافیک تهران باشه.

امروز تو میدون تجریش با دوستان دوران دبیرستانم که از صمیمی ترین دوستام هستند قرارگذاشتم.به خاطر اینکه قراره با دختری برم جایی قرار گذاشتیم که واسه من خیلی دور نباشه.دو تا از همین دوستام بعد از ازدواجم اومدند اصفهان و بهم سرزدند و از اون به بعد با هم ارتباط تلفنی داشتیم اما یکیشون رو سالهاست که ندیدم.دلم برا هرسه شون خیلی تنگ شده. اصرار داشتند که دختری رو حتما ببرم تا ببینندش.فردا برمیگردم اصفهان.

 مامان همش میخواد منو از پای این کامپیوتر بلند کنه و  الانه که با لنگه دمپایی بیاد سراغم که چرا انقد سرم رو میکنم توش.دختری هم اومد که از کامی جون آویزون بشه.گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

شرمنده که این مدت نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم.رفتم خونه خودم جبران میکنم.