دارم میرم تهران.این بار با یه حال و هوای متفاوت تر از همیشه.بدون همسری میرم این سومین باره که بدون اون میرم تهران.دلم براش خیلی تنگ میشه اما احساس میکنم به یه استراحت چند روزه احتیاج مبرم دارم.از بس که دست تنها بزرگ کردن این یه وجب بچه برام سخت شده.سختیش به نظرم از کار کسانی که موشک میفرسند ناسا هم بیشتره.هر چی باشه اونا با بچه جماعت سروکار ندارند!تربچه خانوم به هیچ وجه نمیخواد تو خونه بمونه و همش دنبال بازی و شیطنت و خرابکاریه که البته حق هم داره و اقتضای سنشه.اما به هر حال تنها بزرگ کردن بچه هم صبر و حوصله ی خیلی زیادی میخواد.اونم بچه های این دوره زمونه که خیلی کنجکاون و میخوان از همه چیز سر دربیارن.

دیروز با همسری رفتیم پرس و جو کردیم که کجا میتونم برم کلاس زبان.میخوام زبانم رو ادامه بدم.یه آموزشگاه نزدیک خونه پیدا کردیم که از تیر ماه ترم جدیدش شروع میشه.قبل از اون باید برا تعیین سطح برم.بعدش هم رفتیم کانون وکلا یه سر بزنیم که اونجا هم بسته بود.میخواستم یه سری اطلاعات در مورد مکان برگزاری جلسات آمادگی واسه آزمون وکالت بگیرم که فعلا نشد.راستش از تو خونه موندن خیلی خسته شدم.میخوام هم درسم رو ادامه بدم هم زبانمو تکمیل کنم چون خیلی به دردم میخوره.