یادش به خیر واقعاً!پارسال همچین وقتهایی بود مرض وبلاگ نویسی ام در مورد نی نی عود کرده بود و همینطور هی برای خودم مینوشتم و کسی هم جلودارم نبود!فقط هر دو سه پست یکبار از چند تا خواننده ی ثابتم عذرخواهی میکردم و اعتراف میکردم که خودم میدانم این یک وبلاگ مادرانه نیست و قرار نیست اینجا فقط از دختر فرشته ام بنویسم و بعد هم دوباره مینوشتم اما باز هم از نی نی!
خواننده هایم هم خویشتن داری میکردند و ندیدپدید بودن و بچه ندیده بودنم را به رویم نمی آوردند وگهگاهی هم تشویقم میکردند حتی!غلط نکنم همه این قرتی بازیها را به حساب تازه مادر شدنم میگذاشتند و غرق بودنم در یک سری عواطف و احساسات لوس و ننر.میدانم همه ی اینها از بزرگواریشان بود البته.کم کم کار داشت به جاهای باریک میکشید که به روش تلقین هم که شده به خودم یاداوری کردم که قبلاً این وبلاگ مسیر دیگری را دنبال میکرد!
حالا غرض از این همه مقدمه چینی اینکه میخواستم همه ی این حرفها پیش زمینه ای باشد برای عود کردن مرض هرساله ام و اینکه یک وقتهایی بد جوری هوس نوشتن از گل به سر دخترم میکنم!
الان هم میخواهم باز بروم سر اصل مطلب و بنویسم این روزها دخترکم خیلی تو دل برو و دوست داشتنی و نازنین شده و همه ی توانایی اش را به کار گرفته برای دلبری کردن از مادرش!فقط یکی دو تا خصلت بد به اخلاق های خوبش اضافه شده که آن هم اقتضای سنش هست احتمالاً.همه ی حرفها را طوطی وار و پشت سرهم تکرار میکند و دور از جانتان چندتایی هم حرف بی ادبی یاد گرفته که من بعنوان مادرش نمیدانم وقتی بین جمع یکی از این کلمات قصار را تکرار میکند به چه روشی از آبروی از دست رفته ام دفاع کنم!
فقط سعی میکنم در مجامع عمومی خواسته هایش را در اولین لحظه برآورده کنم که او هم مجبور نشود خیلی به اعصابش فشار بیاورد و از این قبیل کلمات استفاده کند.از نظر روانشناسی بهترین روش درمانی برای یک همچین مساله ای بی خیالی طی کردن است و به روی خود نیاوردن و اینکه وقتی کودک همچین حرفی را برای بار اول میزند زیپ دهنم را ببندم و لااقل به او نخندم اما واقعاً هر چقدر تلاش میکنم می بینم توانایی جمع و جور کردن و پخش و پلا نشدن در همچین مواقعی را ندارم.
این شده که او برای بار اول یک همچین کلمه ای که اصولاً و حتماً و قاعدتاً از کوچه و خیابان یاد گرفته را بیان میکند و من میخندم و غش میکنم و ریسه میروم و او تشویق میشود برای تکرار حرفش!و بعد این میشود که همه ی حیثیتی که طی بیست و شش سال جمع کرده ام در یک لحظه فرت میشود و بعد من میمانم و یک عزم راسخ برای اینکه آن کلمه ی قشنگ را از دهن بچه ام بیندازم.تو هم که دیگر بچه نیستی و سنی از سالت گذشته و خودت تشخیص میدهی یک همچین کلمه ای را از دایره ی لغات یک کودک *نوزبان حذف کردن و با ادب نشان دادنش کار حضرت فیل است!
*نوزبان:این لغت را بگذار در دیکشنری لغات من در آوردی و ابداعی سمیه!به معنی بچه ای که تازه زبانش باز شده و چند تایی جمله ی کوتاه و دست و پا شکسته یاد گرفته!
