1.  

      هنر بلد نبودن تو کار کردن با فونتا کم بود تازگی علی ویندوزم عوض کرد نرم افزار قبلی که باهاش مینوشتم محو شد باید دوباره نصب کنم که این یکی رو هم درست حسابی وارد نیستم.بنابراین اگه دیدید جای علامت سئوال اومد اول جمله به خاطر اینه که بنده دارم با وردپد مینویسم.پس خیلی تعجب نکنید.

      از اخبار مهم این چند روز اینکه تا اینجاشو اطلاع دارید که بتده عروس پنجم خانواده ی همسری هستم و بنابر اقوالی که صحت و سقمش تا حدی برام مسجل شده عروس ششم هم در حال اومدن می باشند بازهم بنابر همون اقوال مسجل شده ایشون مهندسی کشاورزی میخونند تو دانشگاه صنعتی اصفهان.برادر شوهر بنده هم مهندسی مکانیک خوندند.ما که از شنیدن این خبر بسی سورپرایز شدیم و در پوستمان گنجیدن نتوانیم یافت

      اما بریم سر داستان خودمون: از نوادر اتفاقات بی سابقه در این دو سال واندی که از زندگی مشترک من و همسرم گذشته اینکه در کمال ناباوری ایشون ساعت ده یک روز تعطیل از خواب بیدار شدند.آخه تو روزای تعطیل اگه بنده جرات دارم طرفشون برم و بهشون بگم بیدار شو تا قبل از ساعت یازده و نیم.به عقیده ایشون که میگه من هر روز هفته رو زود از خواب بیدار میشم میرم سرکار بذار این یک روز رو هرچی میخوام بخوابم.انگار که بقیه مردم هر روز تا لنگ ظهر میخوابند.خلاصه که ساعت ده از خواب بیدار شده بدون اینکه حتی کتری رو روشن کنه نشسته جلوی تلویزیون.

      من هم نیم ساعت بعد در حالیکه چشمامو میمالیدم از اتاق خواب به مقصد آشپزخونه خارج شدم.تازه اونوقت کتری رو روشن کردم.بعد از اینکه مختصر صبحونه ای زدیم آقا فرمودند هوس گشت و گذار به سرشون زده.رفتیم بیرون اول پل خواجو و بعد میدون امام.زیر پل خاجو که یه سری زده بودن زیر آواز و بعضی هاشون هم خیلی قشنگ میخوندند.توریست ها هم که مات و مبهوت نگاهشون میکردند و جمعیت زیادی که دور این خواننده ها جمع شده بودند توجه هر بیننده ای رو از دور جلب میکرد.

      به کله بنده زد که برم یه حال و احوالی باهاشون بکنم که با استقبال خیلی زیاد تورسیت های ایتالیایی روبرو شدم.انگار از وقتی اومده بودند ایران کسی باهاشون هم کلوم نشده بود!خدا خدا میکردم لغت ها تو ذهنم مونده باشه.خدا رو شکر سوتی ندادم و به گفته ی علی خیلی هم خوب بود.بچه کلی ذوق کرده بود از این مکالمه ی نسبتا طولانی.در مورد مردم ایران نظر خیلی مثبتی داشتند و از آب و هوای اصفهان به گفته ی خودشون سورپرایز شده بودند.

      بعدم که رفتیم میدون امام و وای که این دخملی چقدر اونجا دوید و بازی کرد. وقتی اومدیم خونه دیگه بیهوش شد.عصر هم راه افتادیم به سمت خونه مامان خانومی همسری تا ببینیم آب و هوای اونجا چطوره و همتون شاهدید که اصلا برای این نرفته بودیم که ببینیم خواستگاری دیشب چی شد و این عروس جدیده کیه و چی چی به کجاست.حالا هم ساعت دو نیم نیمه شبه و من هم با هر خمیازه دهنم از زمین تا سقف باز و بسته میشه.

      راستی اگه تجربه دارید بهم بگید ببینم عروس جدید اومدن تو خانواده و مخصوصا جاری بعدی آوردن چه طعمی داره!شیرینه!شوره!تلخه!جاری قبلی که بنده باشم از مد میفتم؟نمیوفتم؟کله پا میشم؟تکراری میشم؟چه جوریاس

این یک بالای صفحه نمیدونم از کجا اومد!هر کاریش هم میکنم نمیره!خلاصه که هر چی سنگه مال پای لنگه!

  •