وابستگی

از وابستگی آدما میخوام بگم به اطرافیانشون به دوروبریاشون به دلخوشیاشون حتی به وسایلشون

دقت کردی چه جوری ممکنه بعضی وقتا به یه وسیله وابسته بشی این وسیله ممکنه خودکارت روان نویست گوشی موبایلت یا حتی کارد آشپزخونه ت باشه.اگه اون خودکار یا روان نویس نباشه نمیگم دیگه نمیتونی بنویسی نمیگم عادت نوشتن از سرت میوفته اما سخت مینویسی چون بهش وابسته شدی چون تو خط خط نوشتنات همیشه همراهت بوده!اگه گوشی موبایلت یه روز تو خونه جا بمونه احساست اینه که امروز اصلا واست نمیگذره اگه فقط یه روز همراهت نباشه اونوقته که میفهمی چقدر روزهایی که گذشته بهش وابسته شدی.مثال به جایی نیست اما کارد آشپزخونه هم واست همین حکم رو داره اگه یه روز کند بشه یا دم دستت نباشه کار کردن تو آشپزخونه میشه بزرگترین مشقت زندگیت!

اون روزای اولی که اومدم اصفهان بهم خیلی سخت میگذشت.با اینکه اینجا جایی بود که از بچگی آرزوی نفس کشیدن تو هواشو داشتم.با اینکه وقتی با مامان دوتایی میومودیم اصفهان اونوقت که از ماشین پیاده میشدم اولین کارم این بود که یه نفس عمیق بکشم تا ریه هام پرشه از هوای این شهر.تهران رو دوست داشتم اما اینجا برام حال و هوای بهشت رو داشت.دوری از خانواده و موندن تو این شهر من رو که وابسته به خانواده م بودم بدجوری عذاب میداد.زندگی رو به کام خودم و همسرم جهنم کرده بودم.حالا بهتر شدم یعنی خدا شفام داد انگار.تک دختر خانواده بودم و گل دختر بابا.تنها خواهر داداش کوچیکه بودم و انگار اونم میخواست همه جوره برام مایه بذاره.تو خریدهام همیشه همراهم بود و تو روزایی که تصمیم بر اومدن و زندگی موقت اصفهان شد اون از همه شاکی تر بود!دوست ندارم اینهمه ازشون دور باشم.دوست ندارم دیر به دیر دیدنشون برام بشه یه عادت.دوست دارم برگردم تهران اما نه به این قیمت که مجبور بشیم همه چیزو از نو شروع کنیم.حالا دل کندن از این شهرهم برام سخت شده.راست میگن که میگن اصفهان شهر زیبای خداست.اینو پشت خیلی از اتوبوسای اینجا نوشتن.اصفهان برام شهر مادربزرگه.شهر آزاده و محمد و فاطمه س. شهر روزای نه چندان دور کودکیه.

بزرگترین مزیت تهران بودن کنار خانوادمه.کنار مادرم پدرم برادرام و دیگرانی که حالا دیر به دیر میبینمشون!