یک وقتهایی یک نیرویی مدام در وجودت میدود!(حالا نه که واقعاً بدودها!)بالا و پایین میپرد،خودش را به در و دیوار دلت میزند بلکن تو را بیدار کند از خلسه ای عمیق که مدتی است در آن فرو رفته ای!آرام و محض هشدار زیرگوشت میگوید شب قدر می آید و میرود تو هرسال خوابی!محرم امسال و سال بعد و سالهای بعدتر و بازهم تو هربار به بهانه ای خوابی!
اسم این نیروی خارق العاده ی خط اول را بگذار وجدان بیدار یا یک همچین چیزی!بیچاره هی در وجودت نهیب میزند که ای بی خیر ای مفلوک!فردا روز اگر تو را در یک متر جای تنگ و تاریک گذاشتند و برگه ی سئوال و جواب را گذاشتند جلوی رویت و هیچ کس هم به دادت نرسید میخواهی چه خاکی برسرت کنی واقعاً!؟یک نفر را برای خودت نگهدار لااقل!
هی سعی میکند به تو بفهماند یک چیزهایی را!که مثلاً برای سفر آخرتت یک توشه ای چیزی آماده کن خیر سرت!همیشه که همینقدر ترگل ورگل نمیمانی!یک روز هم می آید که پیر میشوی و فرتوت و یک روز بعدتر هم میمیری!اما بازهم تو غافلی!!!(نمیدانم چرا از کودکی همیشه فکر میکردم اول باید پیر شوم بعد بمیرم!انگار گذراندن واحد مرگ پیش نیازی دارد به نام پیری!زهی خیال باطل که آدم ها برای دلداری و فرصت دادن به خودشان در سر میپرورانند!)
بعد محرم امسال می آید و تو عین هشت روز اولش را در خانه میمانی و گهگداری این شبکه های بسیار بسیار محترم!تلویزونی را زیر و رو میکنی و فوق فوقش کمی به فکر میروی!-که مثلا فلسفه ی عاشورا چیست؟-بعد درست شب نهم محرم انگار که این وجدان عصبانی با بیل بزند پس کله ات به خودت می آیی و در خانه فریاد زنان هیهات میکنی که امشب میرویم بیرون!میرویم که عزاداری کنیم!میرویم که جبران کنیم!
و باز یادت می آید به همان دخترک زیر دوسال معروفت که همان وقت با گوشه ی چشم چپ چپ نگاهت میکند و با لبهای کوچک غنچه شده اش میگوید زرشکککککککککککک!خوش خیال نباش مادر جان!وقتی همه چیزت منم!من اگر دلم بخواهد،گشنه ام نباشد،دلم درد نکند،مشکل خاصی نداشته باشم،کولیک شیرخواری ام در همان لحظه به سراغم نیاید،
شاید همراهی ات کردم!بعد دوباره تاکید میکند که خیلی خوش خیال نباش!گفتم که شاید!
با این حال کیف سفر کوتاهت را با مشتقات تنقلات و چیپس و بیسکوییت و آب معدنی و کلاً بساط سیزده بدر و هر چیزی که بتواند سر یک بچه ی سرتق را گرم کند میبندی و همینطور دلخوش راهی میشوی که خیر سرت فیض ببری آن یک شب را!
هر سه نفرتان میروید به مقصد میدان امام!مسجد امام!
به محض اینکه میرسید تا چند دقیقه ی اول خب اوضاع خوب و آرام است!محیط جدید است و کارهای مردم به نظر دخترک عجیب و گاهاً خنده دار!
بعد از نیم ساعت چراغ ها خاموش میشوند و ملت میروند در بطن عزاداری و زار زدن و اینها و تو میمانی و دخترکی که دهنش را تا نهایت ممکن باز کرده و هدفت از آمدن که دارد له میشود و دختری که ادعایش میشود که همه ی حرفهای نوحه خان در اعماق جانش نفوذ کرده و دور از جانش انگار که مادرش مرده آنچنان زار میزند و تو میدانی چون از تاریکی ترسیده با این توان عر میزند!
و از شانس خوبت یکهو یک صفحه ی بزرگ در مقابلتان روشن میشود و یک چیزی در مایه ی شعرهای من در آوردی-که قرار است به هیچ وجه بویی از س یاست ندهد و حرفش فقط حسین باشد و معرکه ی عاشورا-روی آن می افتد که ملت وقتی حال خوشی بهشان دست داد از روی آن با هم همخوانی کنند تا جنبه ی همدلی خونشان بازهم بزند بالا و در این بلبشو وزن شعری هم که کشک میشود و میرود!

و همین پرده ی روشن دو دقیقه!بازهم تاکید میکنم فقط دو دقیقه حواس دخترک را پرت میکند و دو دقیقه که تمام شد از نو همگام با ملت داد میزند و فریاد میزند و کجای کاری یک لحظه میبینی ملت میریزند بالای سرت در حال گوشه ی چشم نازک کردن و باج دادن به یک وجب بچه ات با همان بسته های ناکارامد چیپس و شکلات و در همین حین یک نفر هم که به دخترکت هویج میدهد!

باز هم هویج برای چند دقیقه جواب میدهد و تو هم فکر میکنی الان دیگر داری استفاده میکنی کاملاً!گرم میشوی به عزاداری و هر چه خوب هست حواله ی آن طرفی میکنی که هویج را داد دست دخترکت!

و بعد از مدت کوتاهی هویج هم تنوعش را از دست میدهد و این باج سیبیل هم جلوه میبازد و دخترک یک تفریح جدید میخواهد و تو میمانی و تصمیم چند دقیقه ی دیگر ماندن یا رفتن که تو البته چاره ای نداری که راه دوم را انتخاب کنی!

به خودت لعنت میفرستی و میگویی وجدان جان همچنان میخوابم و میخوابم تا برسد روزیکه  احساس کنم بچه ام و بعضی دیگران آنقدر بزرگ شده اند که بتواند درک کنند "حرمت محرم "یعنی چه!

آنوقت شاید دخترکم خودش پیشنهاد آمدن به یک همچین جاهایی را داد و من هم میفهمم که خدا آن روزها هنوز کاملاً از من و همان بعضی از دیگران ناامید نشده بود!