بالاخره این دو روز شلوغ و پر هیاهو هم تموم شد.در مورد دیروز که تو پست قبل شرح ماوقع رو نوشتم.تصمیم ندارم وبلاگ روزها بره تو دسته ی اون وبهایی که خانوما میان و مدام از روزمره های زندگیشون مینویسن و حتی ممکنه با دوستاشون بشینن پای بساط پاک کردن سبزی قرمه و اگه پاش افتاد از چارنفر هم غیبت کنن.اما به خاطر اینکه دوستای خوبم خواسته بودن شرح ماوقع امروز رو هم به تفصیل میگم.

صبح که از خواب بیدار شدیم با یه خونه که انگار سونامی بهش زده بود مواجه شدیم.برای فرار کردن از اون اوضاع وحشتناک گفتیم خوبه بریم واسه بابا کت شلوار بگیریم و بعد راه افتادیم به سمت دروازه شیراز.با وجود حساسیت زیاد من و بابا و پوشیدن و در آوردن کت های بسیار بالاخره یکی رو انتخاب کردیم.بابا میخواست واسه دختری کفش بخره.یک مقدار هم واسه کفش گرفتن گشتیم و بعد این قسمت رو فقط مخصوص تو مینویسم پریا"چون هوس بریونی کردیم رفتیم یه بریونی سنتی هم زدیم "و راهی منزل شدیم واسه پوشیدن لباس و آماده شدن.حدود ساعت چار بود که رسیدیم خونه دایی جون.تو اصفهان اونایی که خونه ی حیاطی بزرگ دارن اکثرا مراسم عقدشون رو تو خونه میگیرن و تو تالار مراسم گرفتن واسه عقد مثل تهران مرسوم نیست.اتاق عقد رو خیلی قشنگ و سنتی چیده بودند.با چوب و کنده درخت.خریدهای عقد رو تو طاقچه های قدیمی اتاق و با تزیینات خیلی هنرمندانه چیده بودند و طرح سفره هم خیلی قشنگ شده بود.لباس عروس خیلی شکیل و ناز بود اما از همون مدل پرنسسی ها که دو سه ساله اومده بود.البته فکر نمیکنم مدل به درد بخوری از اون زمان به بعد اومده باشه.اما بگم از آرایش عروس که ای کاش با همون قیافه ی بدون آرایشش اومده بود نشسته بود اون وسط.آرایشگر نابلد با یه آرایش خیلی بیخود صورت این بنده خدا رو خراب کرده بود.تازه معرف آرایشگاهش که یکی دیگه از دختر دایی هام بود اومده بود و از همه میپرسید عروس قشنگ شده!ما هم به طرز معنی داری سرمون رو تکون میدادیم و میگفتیم البته!خطبه ی عقد رو تو همون اتاق خوندند دایی دل نازکم بغض کرده بود و دلش نمیومد دختر نازنینش رو بفرسته دنبال سرنوشتش.بعد از گرفتن فیلم و عکس عروس داماد اومدند تو حیاط.

کادوها رو دادیم بعد هم بساط قر و ساز و آواز. کیک رو بریدند .کیکشون سه طبقه بود.بعد از اینکه اومدیم خونه تا جایی که شد جمع و جور کردم و ساعت دوازده امشب هم مامان و بابا راهی تهران شدند.چه لذتی داشت دیشب  تنفس کردن  تو هوای اتاقی که بابا و مامان توش خوابیده بودن.دلم به همین زودی واسشون تنگ شد.