بالاخره مهمونی تموم شد.با همه ی شیرینی هاش و البته سختی هاش.این چند روز آخر هفته رو به کل درگیر بودم.گردگیری کردم.کابینت ها رو تمیز کردم.بماند که روزی چار پنج بار از ریخت و پاش های دختری جارو برقی روشن میشد.گذشت اون روزایی که زیر الگوی مصرف برق مصرف میکردیم.گذشت زمانیکه کمترین واحد ساختمون تو مصرف برق بودیم.آخه اونوقت که هنوز دخملی نیومده بود این همه بریز بپاش هم نداشتیم.همه ی دولا و راست شدنام فدای نگاه قشنگش.

امروز دیگه اوج ترافیک کاریمون بود.خوشبختانه مامان و بابا دیشب اومدند اصفهان تا هم واسه مهمونی کمکم کنند هم عمه جان تو عقد خواهرزاده حضور داشته باشند.خیلی کمکم کردند.کاش میشد جوری جبران کنم.فقط میتونم دستای مهربونشون رو ببوسم.

امروز دختری از اون بلبشویی که تو خونه بود حسابی استفاده کرد.بماند که چه ها کرد تو این یک روز.بماند که من داشتم سالاد درست میکردم و اون همون موقع خاکهای گلدونارو پخش اتاق پذیرایی میکرد.

بماند که از بس بهم میچسبید و جلوی کار کردنم رو میگرفت مامان جونش دستش رو گرفت و بردش پارک که این بزرگ ترین کمکش تو اون اوضاع و احوال بود و تو این فرصت هم آقاجون رفت تو تراس کوچولوی خونه مون و یه رسیدگی حسابی به اوضاع و احوال اونجا کرد.اما خدا رو شکر که همه چیز عالی بود.غذاها  سالاد و مخلفات همه به نظر عالی می اومد و در نهایت لبخند رضایت من و همسرم که کم سن و سال ترین میزبانهای مهومونی دوره ای بودیم.این مهمونی هر چار ماه و نیم یک بار میوفته به ما.تا حالا این چندمین بار بوده که میزبان این جمع بودیم و هر بار به بهونه ای.مهمونی دوره ای تولد دخملی  افطاری ماه رمضان .خوشحالم که هربار از عهده ش خوب بر اومدیم.موقع خداحافظی وقتی همه تشکر کردند و رفتند مادر همسری گفت سمیه الهی خیر خونه و زندگی و همسر و دخترت رو ببینی.نمیدونم امشب دعایی ارزشمند تر از این جمله شنیدم یا نه اما احساس کردم وقتی دعای مادر همسری همراهمون شد همه ی خستگی هام در رفت.گفتم مرسی خاله جون.خداکنه همیشه سایه تون روی سرمون باشه.

به الان نگاه نمیکنم که خونه مون مثل خونه ی دزد زده هاست.سرشب هرکی نگاش میکرد لذت میبرد.دفعه قبل تا یک هفته مشغول جمع و جور کردن بودیم.اینبار دست کم ده روز رو میخواد تا به شرایط عادی برگردیم.