کم کم دارد باورم میشود.ورژن جدید "تنها در خانه ام"انگار.من را بگیر آن دخترک مو بلوند چشم رنگی که پدر و مادرش برای یک روز کامل در خانه تنهایش گذاشتند!حالا یه کم اینور آنورش خیلی توفیر نمیکند در این واویلای خرکی که هر کس هر کاری دلش بخواهد فردا روز عملی اش میکند تو هم میتوانی تصور کنی ریخت و قیافه ی من به اندازه همان دخترک تو دل برو و دوست داشتنی است.فقط یک مقدار سن و سالمان با هم فرق دارد که آن هم دلیلی ندارد که بخواهیم تمرکز فکری خودم و خودت را به هم بزنیم!در مثال مناقشه نیست به هر حال!!

دخترک مو بلوند چار -پنج-شش ساله با آن قد و بالایش نه تنها غذا درست کردن بلد نبود که انگار غذا خوردن درست و درمان را هم نمیدانست!فقط کارش شده بود صبح تا شب دید زدن همسایه ها از پشت چشمی در!تکرار مکررات است گفتنش که او فقط یک روز در خانه تنها بود و من یکی-ده روز!تفاوت عمده ی من با دخترک در این است که به من نگفته اند در را روی غریبه باز نکن!حتا میتوانم تلفن خانه را هم جواب بدهم!آن یکی تفاوت عمده ام هم این است که بالاجبار مجبورم گاهی یک حرکتی چیزی از خودم نشان بدهم!وگرنه من و این سه-چار تا بچه ی طفل معصوم که سن دو سه تایشان را بگذارم روی هم میشود برابر سن و سال عمه وسطی ام از گرسنگی از بین خواهیم رفت.والدینمان ما را تنها گذاشتند و دست در دست هم جیک جیک کنان رفتند!آن هم کجا!حالا جایش خیلی مهم نیست!ول کن اینجای داستان تنها شدن مارا.یک بار ما خواستیم یک چیزی را برای خودمان سکرت نگه داریم!!!.

اگر اینش را در نظر نداشته باشیم که این پدر و مادر دلسوز چطور ما چارتا بچه ی قد و نیم قد را به حال خودمان گذاشتند و رفتند و به روی خودمان هم نیاوریم که مراسم کسب تکلیف در مورد سفرشان چقدر سمبلیک و نمادین بود و این را هم فاکتور بگیریم که بلیطشان را از مدتها قبل بدون سلاح مشورت با دخترشان گرفته بودند،باز هم دلایل زیادی برای غصه خوردن داریم.!

برای اینکه گمان نکنید بنده مرض خودآزاری دارم در جهت حرص دادن به خودم این را تصور کنید که من برای دیدن آنها آمده بودم اینجا انگار.اما حالا شدم پرستار بی جیره مواجب بچه هایشان!!

البته گفته اند که قرار است به بهترین شکل ممکن از خجالتم در بیایند!اما تا همین الان که چیزی به ما نماسیده.امروز فهمیدم زندگی کردن در این خانه به اندازه ی قبل حال نمیدهد و هر چیزی در زمان خودش نیکو و به جاست!چیزهای خیلی مهم دیگری هم دستگیرم شد از زل زدن به در و دیوار این خانه!فهمیدم گچبری خانه به نسبت زمان ایجادش چقدر ساده و درعین حال زیبا کار شده.فهمیدم جاکتابی پدرم حجمش محدود است و گنجایش چپاندن این تعداد کتاب بی خانمان را ندارد!فهمیدم حق دارم وقتی برای مدتی سه تفنگدار را نمیبنم الان در نقش یک خواهر دلسوز برایشان خودم را به آب و آتش بزنم و گهگاهی یک خوردنی ای چیزی بیارم بگذارم جلوی رویشان.تا وقتی رفتم دوباره دلتنگم شوند و آه و ناله کنند و من هم جیگرم برایشان بسوزد!

اما رفتارهای این سه تا بچه ی طفل معصوم هم(وقتی میگویم طفل معصوم تا کجای دل و جگرم کباب میشود برایشان واقعا!)بدجوری تغییر کرده تو این دو سه سالی که بالای سرشان نبودم!گاهی اوقات لباسهایی میپوشند که من یکی شرمم میشود از نگاه کردن بهشان!جالب است اسمش را هم میگذارند مد!انگار نمیدانند مد را خودشان ایجاد میکنند!با استقبال از یک پوشش و نرفتن دنبال نوع دیگرش!جوانند به هر حال!هرچه آنها در آینه میبینند من در خشت خام میبیینمش در کوتاه ترین فرصت ممکن!

یک چیز قابل توجه که در همین سفر اخیر توجهم را جلب کرد این بود که این پایتخت نشینهادر شامپوهایشان از یک چیزهایی شبیه به برگ یا ریشه ی شلغم یا چغندر استفاده میکنند!داستان از آنجایش تاسف بار میشود که از اتفاق من هم یادم رفت شامپوی همیشگی ام را با خودم بیاورم و مجبورم از این چیزهای بدبو و بدرنگ و حال به هم زن به سرم بزنم!اسمش را هم گذاشته اند شامپوی تقویت کننده ی نمیدونم چی چی سر!دروغ نگفتم اگر بگویم بار اولی که همچین سرشویی را دیدم فکر کردم خرچنگ یا ملخ یا چیزی شبیه به آن راانداخته اند آن تو برای اینکه ببرند آزمایشگاه دانشگاهشان تا یک چیزهایی را به دخترهای هم دانشکده ای شان ثابت کنند!

دارم سعی میکنم این چند روزی که با این سه تا بچه دمخورم سعی کنم اخلاق رفتارهایی را که از محیط بیرون کسب کرده اند ازشان بکنم و دور بریزم!خواهری گفتند به هر حال.در نقش مادری کم ایفای نقش کردم این یکی هم به آن یکی اضافه شد.