این روزها حالم بهتر از روزهای سابق است و با کمک مادرجانم بزمی به پا کرده ایم در خانه ی نقلی مان که بیا و ببین!حالا اگر نیامدی خیلی هم مهم نیست!چه کاری است به هم زدن خلوت مادر و دختری که بعد از روزها به هم رسیده اند!تو هم منتظر تعارفی انگار!

برای روزهایمان برنامه ی ویزه ای داریم!به این ترتیب که هر روز صبح بعدالطلوع مادر جانم دست دخترک چشم سیاهم را میگیرد و میبردش اینور-آنور!تا کمی نفس بکشد و برایش تنوع بشود دیدن چهره ی تکراری مادر و پدرش!دست در دست هم میروند در خانه ی فامیلی که بعضی هایشان شمشیر را برایم از رو بسته اند!که چرا بهشان سرنزدم و نمیزنم و خودم را حبس کرده ام در خانه!

گاهی در اوج شادی احساس میکنم اگر مادرم مرا بگذارد و دوباره برود چقدر تنها میشوم!دلم برای خودم میگیرد و قطره اشکی هم گوشه ی چشمانم موج میزند بلکن!این نوع از خوشی برایم مثل وقتی است که آخرین دانه ی پفک چی توز موتوری ام را میخورم همانوقت که صدای خرچش تمام میشود انگار دنیای من هم تمام شده!یک جور خوشی ناپایدار!دلم میخواهد به هر بهانه ای این با هم بودن را تمدید کنم!اصلاً انگار دیگر داستان تنها ماندنم در خانه با این طفل معصوم غیر ممکن شده!دلم نمیخواهد دیگر خودم و او را در خانه حبس کنم!هنوز هم علائم افسردگی و پزمردگی در وجودم محسوس است!کاش فرجی میشد!

چند روز قبل وقتی مادرم روی پله ها زودتر از من بچه به بغل وارد ساختمان شد احساس کردم چه زانگولری دارم میکنم الان!برای اولین بار بود که تنهایی از پله ها بالا می آمدم!بدون اینکه بچه ای در آغوشم باشد!آدمیزاد موجود غریبی است!در عین دلبستگی فراغ خاطر میخواهد!دلش چه چیزهایی که نمیخواهد!آخر بگو این هم آرزوست که تو در سر میپروراندی!بالا رفتن از پله ها!آن هم تنهایی!

اینها را ننوشتم تا بیایی و بگویی آخی!بمیرم الهی برایت من و نبینم روزگار غم و افسردگی ات را!حالم را نوشتم تا پستی نوشته باشم!پستی نوشتم تا وقتت را گرفته باشم و وقتت را گرفتم تا دوباره بروم بالای لینکدونی گوگل ریدری ات!و همچنان آن بالا باشم!کاش میتوانستم هضم کنم این پدیده ی نه چندان جدید وبلاگ نویسی را!احساس میکنم بالا بودن خیلی خوب است و خیلی به آدم حال میدهد.از آن بالا آدم ها همه چیز را جور بهتری میبینند!نمیدانم اگر بروم و از بالای برج میلاد به پایین نگاه کنم چه احساسی دارم اما فعلاً به یاداوری احساسم وقتی از طبقه ی دهم خانه ی پدری به پایین نگاه میکردم دلخوشم!چه خوب بود آن بالا بالا!لک لکی پیدا!همین که بقیه را ریز میدیدم کافی بود برای بالا آوردن!ببخشید بالا رفتن اعتماد به نفسم!فقط بدی اش این بود که اگر روزی خسته و هلاک از مدرسه می آمدیم و آسانسور خراب بود تا به ظرف غذایی که مادر زحمت تهیه اش را کشیده بود برسیم توی یکی از طبقات رو به قبله میشدیم از فرط خستگی!

یادش بخیر واقعاً!آن زمان میگفتند هرچقدر آپارتمانت در طبقه ی بالاتری باشد کلاسش بیشتر است.ارزشمندتر است!اما وقتی تصمیم به فروش خانه گرفتیم دستمان آمد که تا چه حد این حرف درست نبوده!چه پدری از جمیع خانواده در آمد و چندبار آگهی کردیم تا بالاخره فروش رفت خانه!سر آخر مادرمان هم خرافاتی شد و از دستمان رفت!چه وردهایی که در و دیوار خانه را مزین نکرد با آنها!چه جیمبول جمبولهایی که در کابینت خانه و پشت قاب عکس نگذاشت!گویا آنوقت هم از بخت خوبمان رکود بازار مسکن بیداد میکرد!کلاً هروقت ما هوس فروش خانه کردیم به غ ل ط کردن افتادیم!پایتخت و غیر پایتختش مهم نبود!مهم نفس عمل بود و نتیجه اش که که زیر قیمت دادن بود و آتش زدن به مال بود و خانمان و اینا!

بی ربط نوشت:یک جور بازی وبلاگی اخیراً بین اکثر لینکهایم و دیگران رایج شده!که عکس هایشان را همراه همسرشان میگذارند!من اسمش را گذاشتم بازی!چون تعداد بچه هایی که این کار را کردند چندتایی بود!شاید ما هم جوگیر شدیم و همچین کاری کردیم!گفتیم که روزی روزگاری اگر پست خصوصی نوشت دیدید بدانید و آگاه باشید که این ها همان عکس های خانوادگی مان است!البته با رعایت شئونات  اسلامی و موازین شرعی!نمیخواهیم اولین نفری باشیم تاکه باعث میشویم تار و پود اسلام را در خطر ببینید به قولی!

پ.ن:از آنجایی که اخیراً پیشگویی میکنم خواستم بدانید به احتمال بالای صد و بیست درصد در پست بعدی صدای من را از پایتخت خواهید شنید!

بازم پ.ن:خودم میدانم نوشتن کامنت در مورد چنین پست غرنوشتی بلانسبت روی ماهتان جزء اعمال شاقه میباشد!بنابراین برای اینکه برای گذاشتن کامنت زیاد معطل نشوید میتوانید فکر کنید بنده زیر همین پست عکس های دونفره یا سه نفره مان را گذاشتم!پس بیایید بنویسید مثلا:وای سمیه چه ماهی و چه خوشگلی و قیافه ی همسر و دخترکت چه با نمک است و ادامه بدهید نوشتن این چیزها را!فقط زیاد بنویسید که من خیلی خوشگلم و ماهم و خانومم و گلم و نازتر از من به عرصه ی گیتی ندیده اید کلاً!درست فکر کردید!میخواهم شما را در فضایی بگذارم که دچار توهم شده اید تا حدی!وقتی آن جناب میتواند توهم دست های پشت پرده و باندهای مافیایی داشته باشد لابد شما هم میتوانید برای لحظاتی توهم دیدن عکس خانوادگی ما را داشته باشید در جهت شاد کردن دل یک آدم در مود افسردگی!