دیشب!جایتان خالی که نه!جایتان پر!برق نداشتیم از الطاف بیکران همان د و ل ت که هم صفت فخیمه هم کریمه همزمان مناسب حال و احوالش است!دومین شب پشت هم بود!یعنی شب قبلش که بدتر!هم برق نداشتیم هم تلفن!باز دیشب وضعمان به نسبت بهتر بود!برق نداشتیم اما تلفن را داشتیم خدا را شکر!
من باید در تاریکی شب به دخترک زیر دو سالم حالی میکردم که مادر من تکنولوجی جعبه ی جادویی با کمک برق کار میکند!الان هم که برق نیست!پس تلویزیون نداریم!نه من،نه پدرت نمیتوانیم این جعبه ی اسرار آمیز تو را(که نمیدانم چرا تا این حد یکی دوتا از برنامه های زپرتی اش را دوست داری)با هندل روشن کنیم!هر چه بالا و پایین میرفتم غر میزد و دکمه ی تلویزیون را فشار میداد و شاکی از اینکه چرا روشن نمیشود تا برنامه ی مورد علاقه ی "شب بخیر بچه ها"یش را ببیند!به خیالم میخواست بعد از آن بخوابد!غافل از اینکه که تا ساعت دو بیدار ماند و من و پدرش را در شب نشینی اش سهیم کرد!نمیتوانستم قاطی س ی اس ی بازی اش کنم.به هر حال گذشت!
دخترم کارهای جالبی یاد گرفته!مثلاً کتاب میخواند و همزمان اصواتی عجیب غریب از خودش در میاورد!نمازش را به تقلید از ما میخواند!بلند میشود!مینشیند و زیر لب وردهایی میخواند که فقط خودش سر در می آورد و خدای خودش!به نظرم همین کافی است تا عبادتش خیلی بهتر از ما مورد قبول باشد!دو طرف اصلی ماجرا که میفهمند!بقیه هم که در حاشیه اند و هیچ وقت نماز خودشان را هم نمیفهمند!
اما من هنوز فلسفه ی این که چرا یک دختر بچه نه ساله باید سر صبحی از خواب شیرینش بزند و نماز بخواند را نمیدانم!اینکه باید با هیکل گنجشک وار و نحیفش در این سن روزه بگیرد را ایضاً!از الان دارم برای هفت سال آینده اش غصه میخورم!
باز هم میگویم باید مادر باشی تا حال من را بفهمی مادر جان!
