دوست دارم از شهر و زندگی شهری فرار کنم!از این همه سر و صدا!از این همه شلوغی و آلودگی!خب این طبیعیه که یه وقتایی بیشتر از سایر اوقات احساس کنی به آرامش نیاز داری!الان من همین احساس رو دارم!
اگه از من بپرسن بدترین صدایی که آرامشت رو به هم میریزه چیه میگم صدای موتور!بخصوص اونوقتی که طرف داره بهش گاز میده!بدترش هم اونوقتی که با یه صدای خیلی بد میاد و از جلوی خونه ت رد میشه!خیلی خیلی آزار دهنده س!
دوست دارم برم یه روستایی که آروم باشه!دوست دارم یه زندگی بدون دغدغه رو تجربه کنم!زندگی تو جایی که این همه سر و صدا نباشه!سکوت باشه!آرامش محض باشه!
یه تیکه زمین داشته باشم که توش کشاورزی کنم!فقط به اندازه ای که بتونم نیازهای اولیه ی زندگیم رو تامین کنم!هیچ چیزی به اندازه ی اینکه ببینم گیاهی رو که خودم کاشتم،داره جوونه میزنه و رشد میکنه حالم رو خوب نمیکنه!
دلم یه زندگی آروم میخواد!دلم امنیت و آرامش روانی میخواد!دلم یه تیکه زمین برا کشاورزی میخواد!دلم یه باغچه میخواد!
بی ربط نوشت:امروز نازنین نگارم وارد بیست و دومین ماه زندگیش شد!
پ.ن:تا یادم نرفته امروز مطابق با شانزدهم آبان ماه نازنین دخترم یاد گرفت که بگه سلام!سلامت باشی تا همیشه نازنینم 
